3- تاريخ به هر فعاليت انساني علاقه مند است؛ از اين ديدگاه تاريخ مانند فلسفه است. 4- نبود نظريه ها و قوانين در تاريخ يعني ساختار قانون محور ندارد. 5- در تاريخ پژوهشگر با مواد و موضوع پژوهش خود همسان وهمانند است ، دست كم به لحاظ تعلق داشتن به يك حوزه از چيزها. 6- تاريخ اين را مطالعه مي كند كه چيزها و امور چگونه بودند پس زمان در تاريخ مهم مي شود. در واقع كرونولوژي يا ترتيب زماني تنها ساختار منسجم است كه تاريخ در اختيار دارد. 7- پژوهشگر تاريخ و موضوع پژوهش او نه تنها به يك دنيا بلكه به يك نظم زماني تعلق دارند به آن تاريخمندي مي گويند در اينجا است كه معنا مهم مي شود نه تنها پژوهشگر بلكه خواننده تاريخ يا هر شخصي كه از گذشته آگاه است  بايد از معنا سؤال كند مثل اعدام لويي شانزدهم ، چه معنايي براي كارگزار يا شاهد ،مثلا مردم پاريس و ... دارد؟

3- بي توجهي كنوني به فلسفه تاريخ :

دو نوع فلسفه تاريخ: ابتدا بايد گفت كه دو نوع تاريخ داريم :

1- تاريخ چونان رويداد ¬ تاريخ 1¬* دو نوع فلسفه تاريخ را پيش مي آورد.

2- تاريخ چونان گزارش ¬ تاريخ 2**¬ دو نوع فلسفه تاريخ را پيش مي اورد.

* پيش از سده 20 فلسفه تاريخ معمولاً به تعاملاتي نظري در باره كل جريان رويداد اطلاق مي شد. هگل، ماركس، اشپنگر، توين بي

** در سده 20 بحث بالا رد شد وبه جاي نظريه پردازي كلان به نقد شيوه كار مورخان پرداختند.

چرا به فلسفه تاريخ بي توجهي شد؟ در انگلستان تجربه باوري حاكم بود و در كنار آن در آمريكا رهيافت تحليلي حاكم بود. اين تصور اساسي كه ميزان درك ما با تجزيه و خرد كردن يك چيز به اجزاء و عناصر تشكيل دهنده اش افزايش مي يابد. يك راه انجام اين كار يافتن كوچك ترين جزء معنادار و سپس ساختن يك نظام مصنوعي است. به خاط همين علوم تجربي براي تجربه باوران مهم مي شود و علم تجربي است كه به پرسش هاي شناختي و حقيقتي ما پاسخ درست مي دهد، با چنين ذهنيتي مطالعة تاريخ ديگر چنگي به دل نمي زند چون تاريخ با رهيافت تجربه باور مخصوصا شكل پوزيتويستي آن سازگار نبود.

4- وضع كنوني فلسفه تاريخ :

كالينگود- دنبال آشتي ميان فلسفه و تاريخ بوده است. او پي برد آنچه آنان نظريه شناخت مي نامند باتوجه ويژه به روش شناسي علوم طبيعي تدوين شده كه در تاريخ قابل پياده كردن نيست. به طور خلاصه وي معتقد بودكه ؛ درك و فهم تاريخي به جاي روش هاي فرضيه اي قياسي علوم تجربي ، به هدف و معنا متكي است ؛ مفاهيمي كه روش علمي را برنمي تابند.

5- فلسفه تاريخ با رشته هاي ديگر چگونه ارتباط مي يابد :

با معنا و تفسير كه در مطالعات انساني اهميت دارد

6- فلسفه تاريخ و علائق كنوني :

بعضي گروه ها ناديده گرفته شدند مثل زنان كه به حاشيه رانده شدند و از قدرت و ثروت محروم ماندند- اين روند چطور اتفاق مي افتد؟ طبق مطالعات زبان شناسي ، زبان سرايي ما شيوه تفكر است ؛ تاريخ 2 را كه فاتحان مي نويسند و گروه ها ناديده گرفته مي شوند. در تاريخ 1 هم اين زبان مي باشد كه گروه ها را كنار ميزند.

پست مدرنيسم : پست مدرنيسم اهميت خاصي براي فلسفه تاريخ دارد زيرا : 1- ادعاهاي آنها درباره ويژگي هاي يك دوره معين مستلزم مواضع فلسفي خاص ، نسبت به تاريخ چونان يك فرآيند و امكان شكل گيري چنان دوره يا عصري درعالم واقع است. 2- ادعاهاي آنها مستلزم اين تصور است كه هر عصر بر مبناي يك دسته ويژگي هاي معين منحصر به خود قابل شناسايي است. 3- چنين عصري با ويژگي هاي مشخص خود ، براي انسان هاي زندگي كننده در آن عصر قابل شناسايي است. در واقع پست مدرنيسم هرگونه امكان تاريخ را به كلي زير سؤال مي برد.

7- امكان هاي آتي فلسفه تاريخ :

به نظر مايكل استنفورد به مسائل ذيل بپردازند بهتر خواهد بود:

- شكافي بين دو شاخه واقعيت محور و انتقادي فلسفه تاريخ ، شكل گرفته است. فلسفه تاريخ انتقادي بر علائق و مسائل عمدتاً « شناخت شناسانه » تاريخ 2 متمركز است ؛ ولي در حوزه تاريخ 1 هم مسائل مهم متافيزيكي وجودي شكل مي گيرند ، حوزه اي كه به شاخة ناديده گرفته شدة فلسفه تاريخ ( فلسفه تاريخ نظري و واقعيت محور) تعلق دارد.

مفاهيم كليدي تاريخ1 : دگرگوني و تداوم يا در واقع دگرگوني در تداوم. زندگي در چارچوب رفاه اهميت دارد.

مفهوم كليدي تاريخ 2 : معنا ، همه كنش هاي انساني معنادار هستند. تاريخ 2 عبارت است از شناخت و درك گذشتة انسان تا اندازه ممكن.

بحث درك عينيت: مورخان بايد حقيقت را هرجا كه باشد بجويند وبگويند.

نكته : 1-  رويدادهاي گذشته هرچند الآن قابل حس و درك نيستند اما واقع شده و واقعي بودند.

2- از گذشته نمي توانيم تصويري كلي داشته باشيم. 3- عينيت با كنار گذاشتن ارزش ها مطابق و يكسان نيست.

فصل اول : تاريخ ، فلسفه و علوم اجتماعي  

1-گوشه ها« تعاريف :

تاريخ: تاريخ داستان كردارها و دستاوردهاي انسان هاي ساكن جوامع است.

فلسفه: يعني انديشيدن درباره انديشيدن.      علوم اجتماعي : مطالعه جامعه و روابط انساني.

- اگر علوم طبيعي ، علمي است مطالعه علوم اجتماعي چگونه بايد باشدكه علمي باشد؟ 1- علوم اجتماعي تا جايي علم است كه مطابق با روش علوم طبيعي پيش رود. 2- شيوه خاص خود را دارند و با شيوه هاي علوم طبيعي تفاوت دارند. علم از نوع متفاوت.

-  وبر : علوم اجتماعي نمي توانند مانند علوم طبيعي باشند، محور انديشه وبر : 1- براي مطالعه موجوداتي مانند خودمان بايد درون فهمي كنيم. 2- كنش انساني ، فردي ، جمعي كه قاصدانه است معنا مهم است. 3- انسان ها در چارچوب محيط اجتماعي و تاريخي خاصي زندگي مي كنند و بايد با توجه به بستر ناپايدار آنها را درك كرد.

2- تاريخ و علم الاجتماع :

- همساني ها : 1- دو علم هستندكه انسان واقع در جامعه را مطالعه مي كنند ؛ پس از علوم طبيعي متمايزاند. در ساختار و كنش همسانند. 2- در باب ساختار: در اين بحث متمايز كردن در ساختارهاي جامعه از به اصطلاح نيروهاي تاريخ مهم است. اكثر پژوهشگران علوم اجتماعي تصويري از ايستايي هاي اجتماعي يا نظام ها و ساختارهاي جامعه ترسيم كرده اند ، ولي شمار اندكي از آنها توضيحي قانع كتتده درباره پويايي هاي اجتماعي يا قوانين دگرگوني جامعه انساني در گذر زمان داده اند. اكثر مورخان جايگاه ساختارهاي اجتماعي ، سياسي و اقتصادي را مي پذيرند. رهيافت ساختاري ، مبناي مشتركي براي علوم اجتماعي و بسياري از مورخين است.

هرمنوتيك يعني اهميت معنا ، كل نگري و فردباوري و ... از همساني ها هستند.

- تفاوت ها : 4 تفاوت وجود دارد : 1- عالمان اجتماعي مي خواهند موضوع هاي خود را بسازند مثل گروه هاي مرجع و ...؛ علوم اجتماعي رفلكسيو هستند ولي تاريخ مفاهيم اندكي براي خود دارد پس تاريخ نظريه خاص خود را ندارد. مورخين دنيا را به واسطه نظريه تفسير نمي كنند. 2- علوم اجتماعي مانند علوم طبيعي نوع خاصي از داده ها بر ميگزيند و خبري از واقعيت را انتزاع مي كند ولي در عالم واقع همه چيز باهم تركيب است ولي تاريخ به كليّت تجربه انساني مي پردازد ولي به فرديت و جزئيت ارزش مي دهد. 3-  در علوم اجتماعي به خاطر انتزاعي شدن، نظريه ها ساخته مي شوند اما تاريخ اين گونه نيست. 4- تاريخ با داده هايي طرف است كه مشاهده پذير نيستند اما علوم اجتماعي مي تواند مشاهده كند.

بحث زمان و علوم اجتماعي: علوم اجتماعي مانند علوم طبيعي نيست ؛ در علوم طبيعي قوانين عام كه كلي و بي زمان هستند حاكم است اما در علوم اجتماعي زمان خيلي اهميت دارد چون ايشان يك موجود هوشمند است كه تجربه كسب مي كنند.

همكاري متقابل تاريخ و علوم اجتماعي : 1- رهيافت علمي به جاي عناصر شخصي: امروزه مورخان به جاي عوامل شخصي به عوامل غير شخصي و نظريه ها و قوانين توجه بيشتري دارند. 2- علوم اجتماعي براي تاريخ مفيد مي باشد مثلا دانش بسترها و ساختارهاي اجتماعي را كه كنش هاي  تاريخي در چارچوب آنها شكل ميگيرد به ارمغان آورده است. 3- كمك مورخ به علوم اجتماعي : فراهم آوردن داده ها و اطلاعات مؤثق ، نقد مباحث علوم اجتماعي به خاطر اينكه تاريخ به زمان مي پردازد ، اهميت امور مشخص و فردي ، هشدار مورخ درمورد ارزش به عالم اجتماعي چون او خود انسان در درون جامعه است پس زمان ، معنا و ارزش را مورخ، براي علوم اجتماعي مهم مي كند.

3- فلسفه و علوم اجتماعي:

پرسش اصلي فلسفه درباره علوم اجتماعي: آيا علوم اجتماعي به درستي علم ناميده مي شود يا نه؟

علمي كه معيار آن علوم طبيعي است. هدف هر علم گسترش دادن شناخت و دانش است، دو پرسش بنيادي : چيزي براي شناختن وجود دارد؟ چگونه آن چيز را مي شناسيم؟ اولي هستي شناختي است و به متافيزيك تعلق دارد. دومي هم روش شناختي است و هم به شناخت شناسي تعلق دارد.

موضوع علوم اجتماعي: مطالعه جامعه و روابط انساني كه به تعامل اجتماعي و انباشتگي اجتماعي تقسيم مي شود.بعد نوع افراد اهميت دارد ودر كنار آن انباشتگي اجتماعي اهميت مي يابد مثل يك شركت.

روش علوم اجتماعي: انديشمندان پوزيتيويستي (كنت ، همپل يا پوپر): علوم اجتماعي يا پيرو علوم طبيعي است يا علم نيست. عده اي در مقابل آن علم اجتماعي را متفاوت مي دانند و آن را علم مي دانند.

4- فلسفه و تاريخ :

دو پرسش كليدي فلسفه از تاريخ: چه چيزي براي شناخت وجود دارد؟ و چگونه آن چيز را مي شناسيم؟

موضوع تاريخ: همان موضوعاتي كه براي علوم اجتماعي مهم است.

روش تاريخي: واقعيت ها و نظريه ها (سنت چيز مهمي در زندگي اجتماعي انسانها است). سنت يك مفهوم است كه براي كل اضلاع مثلث ما اهميت دارد كه بايد راجع به آن بحث كرد در اين مورد جايگاه خطاهايي مثل جنگ جهاني دوم چيست؟ اين خود بحثي مفصل است كه به اين گفتار بحث دارد.

فصل دوم : موضوع هاي اصلي

1- مسئله عينيت:

چند سؤال مهم در مورد عينيت : آيا جهان هميشه آنگونه كه تصور مي كنيم بايد باشد؟يا گاهي ميان چيزها، آنگونه كه به نظر ما مي رسند و آنگونه كه خودشان هستند شكاف و اختلاف وجود دارد؟

آيا ما هميشه مي توانيم نمود را از واقعيت متمايز كنيم ؟ تاريخ موضوع بحثِ عينيت است نه حقيقت.

منظور ما از عينيت اين است كه ، داوري ها و گزاره هاي ما بايد كاملاً بر مبناي موضوع مورد بررسي ، هرچه كه باشد، شكل گيرد. صدق يا كذب آنها بايد مستقل از افكار و احساسات افراد باشد. آرمان عينيت عبارت است از شناختن يا بيان چيستي جهان ؛ كاملا به صورتي جدا از ذهنيت فرد شناسنده.

عينيت تاريخي: دنياي تاريخي نمي تواند تحت تأثير شناخت ما از آن دنيا قرار گيرد. مانند دنياي طبيعي. دنياي گذشته كاملا مستقل از شناسنده كنوني است ضامن چنين واقعيتي آن است كه علت ها عطف به ماسبق نمي شوند. پس در تاريخ عينيت ممكن است اما تاريخ يك فعاليت رفلكسيو است و امكان دارد تفسيرهاي مورخ باعث تغيير در جامعه او شود. در كنار اين تاريخ ، جريان دگرگوني تدوين مي شود و مورخ در درون آن جريان مي نويسد و مانند علوم طبيعي بي زمان وبي مكان نيست.بعد اينكه تاريخ از درون جامعه درباره جامعه نوشته مي شود. زبان هم تأثير چشمگيري دارد كه بحث زبان خواهد آمد.

2- عينيت در تاريخ:

منظور از عينيت در تاريخ ؛ «پيتر نوويك»  اعتقاد به واقعيت گذشته و به حقيقت چونان مطابقت با آن واقعيت، جدايي و تمايز دقيق و روشن ميان شناسنده و موضوع شناخت و ...

- آيا براي شناخت تاريخي بايد ديدگاه ذهني داشت؟ بله ، چون تاريخ درباره انسان ها است و درك كامل آنها مستلزم اين است كه به درون آنها راه يابيم و همچنين تاريخ متعلق به انسان ها است و انسان ها به آن احساس تعلق يا حس هويت آنان را تقويت مي كند.

- نوشتن تاريخ مانند كشيدن نقشه است كه شما بايد بعضي چيزها را كنار بگذاريد و دست به انتخاب بزنيد. حال با چه معياري دست به انتخاب بزنيم؟ اين ما را به عليت مي كشاند كه علت يك پديده چيست ولي همانطور كه مي دانيم عوامل انساني جنبه هاي بسياري دارند و تك علتي نيستند. در مورد شواهد هم بايد گفت كه امكان دارد همه شواهد به دست مورخ نرسد يا گزينشي برسد. درضمن گرايش خود مورخ هم در اين تاريخ نويسي دخيل مي شود. در كنار آن محدوديت ها و تحريف هاي زباني كه ، فكري حاكم است و ديگر محدوديت ها و تحريف هايي كه از طريق درك دريافت كنندگان تاريخ با مردم عادي برآن تحميل مي شود.

3- شواهد:

شكافي بين چيزها، آن گونه كه هستند و آن گونه كه فكر مي كنيم هستند، وجود دارد مسئله باور واقعيت شناخت عنواني است كه به تلاش ما براي پر كردن اين شكاف اطلاق مي شود. در شناخت تاريخي شواهد و تفسير دو ستون شناخت هستند.

در تاريخ شواهد خيلي اهميت دارد و مهارت اصلي مورخ عبارت است از توانايي براي كشف آنچه بوده از روي شوهد ؛ شواهد پل گذشته به خال هستند. بايد متذكر شد كه خود شاهد عامل گرايش است. عامل اول تصادف و شانس است . يادمان باشد كه «تاريخ را فاتحان مي نويسند»

4- حقيقت:

حقيقت عبارتست از مطابقت ميان واقعيت و ذهن.

در كار تاريخي ما نمي توانيم مستقيماً گذشته را مشاهده كنيم ؛ پس شناخت واقعي گذشته رد مي شود و گذشته آن چيزي است كه مورخان در روايت ها و توصيف هاي خود مي سازند كه خود اين بر دو فرض استوار است : گذشته واقعيت ندارد پس شناخت پذير نيست يا هرشناختي با مشاهده مستقيم به دست مي آيد كه در تاريخ اين امكان ندارد پس شناخت امكان ندارد. اما در فرض دوم گفته شده كه ما آنچه را مستقيم مشاهده مي كنيم قابل شناخت است اما نويسنده اين را ردّ مي كند و مي گويد قرار نيست هر شناخت با مشاهده مستقيم صورت گيرد. در تاريخ لازم نيست فرد حضور مستقيم داشته باشد.

5- فرآيندها و شالوده هاي اجتماعي :

تغيير و تداوم از ويژگي هاي مهم تاريخ است. در كنار آن انسان تجربه مي كند پس هر اتفاق تاريخي دقيقا تكرار نمي شود. مورخ با سه منبع: 1- كنش انسان يعني وراثت 2- چارچوب و رسم اجتماعي و 3- تصميم فردي مواجه است. اين شالوده و چارچوب اجتماعي پيچيده از فرآيندهاي بي شماري تشكيل مي شود.

6- فرجام شناسي:

بحث فرآيندهاي اجتماعي و مسائل مربوط به هويت پايدار را پيش مي آورد و اينكه چه چيزي است كه در جريان دگرگوني تاريخ تداوم مي يابد؟

- تاريخ دوري است يا خطي ؛ براي ما طبيعي به نظر مي رسد كه زندگي خود و در واقع درباره تاريخ را خطي و تك بعدي ببينيم.

- نويسنده كتاب طرح شكل دهنده كل جريان تاريخ را نمي پذيرد اما معتقد است كه انسان قادر به كنش هدفمند و قاصدانه است. زندگي انسان معطوف به آينده است اين هدف چگونه بر تاريخ تأثير مي گذارد؟ يكي از شيوه هاي تأثير آن به واسطه تبيين رويدادهاي تاريخي مهم است كه انسان ها قاصدانه به آن پرداختند مثل گسترش اسلام ، در كنار اين براي درك گذشته بايد تصوير كاملي از گذشته در ذهن داشته باشيم.

7- الگو ، ساختار و پيوستگاري:

- تاريخ را ما مي سازيم. طبق روانشناسي ادراك ، انسان ها هميشه نوعي شكل و نظم به خود مي گيرند اين شكل همان تغيير و تعبير داده هاست كه معمولا آنچه را آشنا يا مهم است تاييد مي كند.

الگو: يا مورخ آن را پيدا مي كند يا آن را بر تاريخ تحميل مي كند. مثلا چيزي به اسم رنسانس اتفاق افتاده يا مورخان آن را نامگذاري كرده اند. الگو يعني نظم و ترتيب عناصر يا واحدها كه به واسطه تكرار ، قابل تشخيص و شناسايي مي شود.

ساختار : ساختار با الگو تفاوت دارد. ساختار عبارت است از ترتيب و نظم بخش ها يا عناصر كه ماهيت كل را تعيين مي كند ، ولي الگو صرفا نظم و ترتيب عناصر است. الگو و ساختارهاي ذاتي واقعا در رويدادهاي تاريخي وجود دارد ، ولي الگوها وساختارهاي تحميلي فقط در ذهن مورخ موجود است. در تاريخ بايد الگو پيدا شود نه ساخته شود. (ساختار و الگو مثل استخوان هاي يك حيوان).

پيوستگاري: نحوه تبيين يك رويداد از طريق شناسايي روابط دروني آن با رويدادهاي ديگر و قرار دادن آن در بستر تاريخي خود. چنين تبييني به اين باور بستگي دارد كه ، رويداد مورد بررسي را بخشي از يك تحول كلي موجود در همان زمان بدانيم. وظيفه اصلي مورخ يافتن نظم وترتيب درست رويدادها و پيوندهاي ميان آنهاست نه صرف توصيف.

- همين تركيب ها و چينش درست الگوها ، ساختارها و پيوستگاري ها است كه قلب تاريخ را تشكيل مي دهد.

فصل سوم : علت ها و تبيين ها

1- علت ها :

- علت چيزي است كه معلول خود را توليد مي كند يا مي آورد و در تاريخ اهميت دارد چون يك مورخ تنها نقل نمي كند بلكه تبيين هم مي كند.

- علائق شخصي يك امتياز كنترل به ما مي دهند يعني مي توانيم با آن معلول را بياوريم يا نياوريم كه اين انحراف از معيار است يعني مطابق معمول نبوده است.

- شرايط و علت ها : تفاوت ماهوي نمي كند.

- تاريخ : مورخ به ندرت درباره الگوي « علت واحد/ معلول واحد» مي انديشد.

- خلاف واقع : در تاريخ گفته مي شود كهx  علت  y است پس اگر  xنبود y  واقع نمي شد. اين همان خلاف واقع است. البته اين زياد درست نيست چون اين اتفاقات چندبار  نمي افتند كه ببينيم با چه شرايطي انقلاب فرانسه اتفاق نمي افتد. اين خلاف واقع به تجربه مورخ خيلي بستگي دارد.

- شناسايي علت بسترمند و وابسته به متن است. تاريخ شخصي باعث نقص تاريخ مي شود.

- چهار نتيجه گيري در مورد عليت در تاريخ : 1- هريافته اي در مورد علت ممكن است تا حدودي ذهني باشد. 2- در تاريخ نگاري تعيين عليت دلبخواهانه و اختياري نيست. 3- شرط خلاف واقع بر تخمين ها و برآوردهاي مورخ استوار است. 4- برآوردهاي تاريخي، رياضي نيست بلكه به انسان مربوط است.

2- تبيين به معناي كلي :

- تبيين : توضيح دادن ، آشكار كردن ، ...

- در تبيين بايد روي پديده يا جستجوگر تكيه كرد؟ تبيين مي تواند علّي يا غير علّي باشد. تبيين بايد مطابق سؤال ، سؤال كننده باشد. بين تبيين مناسب و تبيين كامل تفاوت وجود دارد.

3- تبيين آماري :

- يك رهيافت علمي در كنار ويژگي هاي ديگر ، عبارت است از رهيافتي تجربي به داده ها و اين ادعا كه همه پديده هاي قابل مشاهده طيبعي يا اجتماعي، تابع قوانين كلي است. اين قوانين چنين ويژگي هايي دارند: 1- پيش بينانه هستند. 2- تبيين گر هستند. 3- خود آن قوانين ممكن است از قوانين بنيادي تري كه در سلسله مراتب مبتني بر كليت قرار مي گيرند منتج شوند.

- آمار اغلب نشان مي دهد كه رويداد مورد تبيين احتمال استقرايي، بسيار بالايي دارد. ولي تمايز منطقي روشني ميان يك قياس كه بايد از مقدمات منتج شود و يك استقرا كه نتيجه نمونه هاي پرشمار ، ولي نه همة موارد و نمونه هاي ممكن است ، وجود دارد.

فصل چهارم : تبيين در علوم اجتماعي و تاريخ

1- تبيين در علوم اجتماعي :

- در بعد انقلاب فرانسه و انقلاب صنعتي اشكال جا افتاده و كم و بيش بي چون و چراي جامعه و تصورات اجتماعي به واسطه دو انقلاب به هم خورد؛ پس درك عميقي را نيازمند بود. در علوم اجتماعي بيش از يك شيوه براي نگاه به علوم اجتماعي وجود دارد. از آنجا كه در علوم اجتماعي انسان ها اهميت دارند به يك درون فهمي نياز است. در بحث علوم عده اي آن را روش هاي علوم طبيعي مي دانند كه نقد شده است.

- ساختار در علوم اجتماعي مانند قانون در علوم طبيعي است. هر دو به آنچه كه به صورت منظر رخ مي دهد اختصاص دارند. قانون ها انسجام بالايي دارند برعكس ساختار.

- ساختار پيش بيني كننده رفتار فردي نيست. قوانين قابل تبديل به قوانين فراگيرتر هستند اما ساختار اينگونه نيست.

2- تبيين در تاريخ :

- تاريخ علم است يا نه ؟ ما در تاريخ نياز به تبيين هستيم چون جهان در واقع آن گونه نيست كه ما معمولاً فكر مي كنيم.

- دو نوع تبيين داريم : تبيين رويدادي خاص يا تبيين دسته اي از رويدادها.

- تبيين كي ، كجا ، چه كسي ،در تاريخ تبيين چرا و چگونه خيلي اهميت دارد و به درك جريان رويدادها مي پردازد. سه نوع تبيين تاريخي : 1- تبيين بر تعميم هاي مربوط به رفتار انسان 2- تبيين مبتني بر مقاصد انساني 3- تبيين مبتني بر نقش شانس و تصادف ؛ در مورد تصادف و امور پيش بيني ناپذير به حس ششم و تجربه روي مي آورد.

- همسنجي: در تاريخ اغلب به اندازه اي نيازمند تبيين هستيم كه پرسش هايي در نتيجه همسنجي و مقايسه مطرح مي شود. مورخان و عالمان اجتماعي انقلاب ها را همسنجي كرده اند. حال آيا اين همسنجي ها بر همساني هايي كه وجود دارد استوار است يا صرفاً نتيجه كاربست توصيف هاي مشابه است.

- تبيين در تاريخ : 1-  علّي ، چرايي ، رويدادهاي مقدم بر واقعة مورد مطالعه  2- تفسيري ، چگونگي ، واقعة مورد مطالعه چه بوده است. ( 1و2 ) مكمل هم هستند.

- در تبيين علمي لازم نيست هر علتي را بيان كنيد.

( اعتبار ارتباط علت و معلول در تبيين علّي چگونه است؟ 1- نزد مورخ نظريه هاي علوم طبيعي مسلّم است. 2- مورخ به ساختارها و نظريه هاي علوم اجتماعي متوسل مي شود. 3- داروي خود مورخ )

- تبيين تفسيري: متعلق تبيين تفسيري چيست ؟ آيا ما واقعيت را تميز مي كنيم يا افكار و تصورات انساني معطوف به واقعيت را؟ هر چيز معنادار ، از طريق دلالت داشتن بر چيز ديگري كه خود ، آن چنين نيست معنادار مي شود.

فصل پنجم : علم ، تاريخ و تاريخ باوري

1- علم و تاريخ :

- وظيفه تاريخ ، مانند هنرها و علوم ديگر ، آوردن چيزهاي معين به ذهن و خاطر انسان است. ولي تفاوت عمده اي بين هنر و علم وجود دارد. تاريخ مانند هنر توليد نمي كند بلكه مانند علوم نمودهاي واقعيتي نامشهود را به ذهن مي آورد.

- علم را مي شود در تاريخ به كار برد. تاريخ را هم مي شود براي كارهاي علمي به كار برد. ( ستاره هالي و نظريه داروين)

- همساني هاي علم و تاريخ : هر دو امر نامشهود را مي جويند ، مسئله دارند ، حقيقت ، توصيف داده ها ، علل ، تبيين پديده ها ، استقراء .

- نا همساني ها : موضوعاً با هم متفاوتند ؛ علم مي خواهد به گذاره هاي واحدي برسد اما تاريخ نه. در ساختار متفاوتند ؛ تاريخ خود يك حوزه است كه چهار بعد دارد ( زمان ) ، مورخ با كنش هاي انساني مواجه است كه معنا دارند ولي در علوم طبيعي معنا وجود ندارد.

- مورخ در روايت عنصر معنا و زمان را جمع مي كند.

معنا در تاريخ اهميت دارد برعكس علم . معنا مفهومي سيّال است و شايد با اهميت؛ با نمادگري پيوند و ارتباط پيدا كند. به يك معنا مي توانيم رويدادي را آكنده از معنا بدانيم زيرا آن را مهم مي دانيم.

3- تاريخ باوري :

پوپر : بازشناسي اينكه همه پديده هاي اجتماعي و فرهنگي از لحاظ تاريخي تعيين مي شوند ، و بنابراين بايد در چارچوب عصر و زمان خود درك شوند. هر پديده مكان و زمان خاص خود را دارد و بنابراين مي توانند تحت شمول قوانين يا تعميم هايي فراتر از مرزهاي عصر يا جامعه خود قرار گيرند.

- تاريخ باوري بر تاريخي بودن زندگي انساني: بر اين واقعيت كه همه آنچه را كه ما انجام مي دهيم بايد در چارچوب محدوده هاي زمان و انسانيت با همه محدوديت ها و قيد وبندهاي شناختي كه در بر دارد قرار گيرد استوار است. پس آيا ما محكوم به عدم قطعيت هستيم ؟ آيا همه بحث هاي تاريخ باوري از ويكو تا ديلتاي ، به سبب نيست باوري كاملاً بي اعتبار است؟ در اواخر سده 20 دو ديدگاه و موضع در اين خصوص وجود دارد. از يك سو ، شاهد رهيافت اثباتگرايانه ، اگر نه اثباتي ، به تاريخ و علوم انساني هستيم كه به افرادي مانند پوپر ، همپل و ارنست ناگل تعلق دارد. در سوي ديگر هم فلسفه هاي تاريخ باورانه كروچه و كالينگوود قرار دارد.

فصل ششم : ذهن

1- ذهن و مورخ :

- معناي اصلي ذهن عبارت است از قابليت كسب توانايي هاي فكري ، يعني توانايي هايي براي فعاليت هاي فكري.

مهمترين فعاليت عقل كاربرد زبان است. زبان هم دربرگيرنده مفاهيم و تفكر مفهومي است و نمادها ابزار انجام چنين فعاليتي است-  پس نماد بايد بررسي شود.

 شناخت ما از تاريخ شناخت نمادين است: 1- نمادهاي متعلق به گذشته بايد تفسير شوند. 2- شكل كنوني آن شناخت در قالب واژه ها بيان مي شود. نمادها چيزهاي نا محسوب را به ذهن مي آورند.

- دو نوع معنا بايد تفسير شوند : 1- معناي قراردادي يك نماد است ؛ پس هنگام تفسير يك نماد بايد دقت كنيم كه همان معناي مورد نظر مورد قرارداد باشد.2- معنايي بايد تفسير شود كه قصد همان فردي است كه درهنگام توليد آن را داشته است در اين مورد معناي نماد براي آن فرد مورد سؤال واقع مي شود. كاربرد و تفسير نماد فعاليت فكري و ذهني هستند.

- برشمردن شيوه هاي اهميت يافتن ذهن در فلسفه تاريخ : 1- فلسفه و تاريخ فعاليت ذهني هستند كه از نمادها و مفاهيم استفاده مي كنند. 2- ذهن براي فلسفه مهم است. 3- تاريخ يعني تفسير يا درك معنا .   4-  مورخان به پندار و كردار كارگزاران تاريخي علاقه مند مي شوند. 5- مورخ شواهد تاريخي را تفسير مي كند.

2- تخيّل و درك :

- مورد هر اندازه خود را درگير فرضيه ها و الگوها كند احتمال درك يك امر غيرمنتظره براي او كاهش مي يابد. دو راه دارد : 1- شانس و اقبال 2- توسل به تخيل

- تخيل در فهم تاريخي همه به كار مي رود. تخيل در كشف امور خلاف واقع هم امكان دارد.

3- كنش :

- بخش عمده تاريخ به كنش ها مربوط مي شود. كنش مي تواند عقلاني يا غير عقلاني باشد. پنج عنصر كنش : 1- غايت ، هدف يا منظور 2- انگيزه رسيدن به هدف 3- ارزيابي كارگزار از وضع موجود 4- انتخاب وسيله رسيدن به هدف 5- بستر يا محيط كنش

الف ) اگر كنش عقلاني باشد ، هدف د ارد.  ب ) كنش بايد انگيزه اي پشت آن باشد.  ج) ارزيابي       د) انتخاب وسيله  ه) بستر كنش

فصل هفتم : معنا 

1- زبان : تاريخ

2- شواهد و داده هاي فراروي مورخ و محصولات مورخ در قالب زبان معمولاً نوشتاري بيان مي شوند.

- تاريخ : لحظه هاي آگاهي ما، در چارچوب حال كوتاه ميان گذشته و آينده شكل مي گيرد و زبان پيوند دهنده ما با گذشته و آينده است.

- نشانه ها : كار ويژه نشانه ها  ¬سه چيز : 1- نشانه ، آنچه نشانه بر آن دلالت دارد يا نه ،آن معطوف است و تصور يا انديشه اي كه آنها را به هم پيوند مي زند. ( گذارنده ) تأثير نشانه بر ذهن فعال به ندرت به موضوع يا مدلول قراردادي آن نشانه محدود مي شود و به فكر و انديشه هاي ديگر گسترش مي يابد ؛ نشانه نامحدود باعث خلاقيت مي شود اگر حرف پست مدرنيسم ها را قبول كنيم كه واژه ها معناي معين ندارند ديگر تاريخ معنا نخواهد داشت.

2- هرمنوتيك : معنا مقدم بر حقيقت است. در قبل حقيقت دل مشغولي فلاسفه بود ولي در سده 20 سؤالات در مورد تفسير مطرح شده است و شناخت شناسي تسليم هرمنوتيك شده است.

ديلتاي ، هرمنوتيك را روش تفسير آثار نوشته تعريف مي كند و مي گويد كه حركت و فهم درست به تفسير معتبر آنها بستگي دارد. پس هرمنوتيك كليد معناست و نظريه تفسير حلقه اصلي فلسفه و تاريخ است.

 پاسخ ديلتاي به مسئله نيست ، قرائت كل موقعيت تاريخي اجتماعي چونان يك متن ، در كنار هم قرار دادن اين قرائت ها، تاريخ كل يك دوره يا عصر را مي توان خواندكه چند مشكل د ارد : 1- مدرنها و پست مدرن ها امكان وجود معناي معين و ثابت در يك متن را رد مي كنند. 2- متن هاي زباني كل شواهد و داده هاي يك عصر را عرضه نمي كنند.

گادامر : هنگامي كه با چيز نا آشنا رويارو مي شويم، واكنش غريزي ما عبارت است از تلاش براي شناسايي و درك آن. پس مناسب است كه آن چيز نا آشنا را در بستر و متني قرار دهيم. درك ما از يك واقعيت يا ايده به هيچ روي يك كنش واحد نيست ، بلكه يك فرآيند است. شناخت و معنايي كه ما از پديده هاي علمي يا اجتماعي كسب مي كنيم نوعي تفسير است . گادامر معتقد است كه هر درك و فهمي با پيش داوري آغاز مي شود.

چند نتيجه : 1- هرمنوتيك مي تواند ما را از پيش داوري هاي محدود و تنگ نظرانه كه در هر قضاوت ما مؤثر است ، رهايي بخشد. ماهيت معنا كيفيتي ثابت ، معين و ذاتي نيست ، بلكه محصول رابطه اي است ميان نشانه و دريافت گر ( كه مفسر نيز هست ) و ميان نشانه و دلالت ياب ( اغلب نامعين ).

- تأكيد بر تاريخمندي براي قهر تاريخ بسيار ارزشمند است ، زيرا ما از يك فاصله زماني به گذشته مي نگريم و همين فاصله ، ديدگاه هايي متفاوت به ما مي دهد.

3- درستي سياسي :

- در تاريخ گروه هايي كنار گذاشته شده اند ؛ راه حل چيست؟ ؛ اين گروه هاي نسبت متقابل را راه اندازي كنند.

گادامر : تاريخ به ما تعلق ندارد بلكه ما به آن تعلق داريم . قبل از آنكه خود را با خويشتن نگري درك كنيم به شيوه بديهي و در قالب خانواده ، جامعه ... خود را درك كرده ايم. به همين دليل است كه پيش داوري هاي فرد ، بسيار بيشتر از ارزيابي ها و بررسي ها واقعيت تاريخي وجود او را تشكيل مي دهد.

- پايبندان به سنت و سنت متقابل بايد وارد گفت وگو شوند.

فصل هشتم : فقط پيوند

1- ارتباط و فرهنگ :

- همه به تاريخ علاقه مند هستند و چنين علاقه اي نياز به درك مشترك دارد كه اين به وسيله زبان صورت مي گيرد. جامعه هم به وسيله زبان شكل گرفت.

- اكثر جوامع گذشته نسبتاً خود كفا و مستقل بودند. بنابراين ، زبان متشكل از واژگان و نماد كه مردم در زندگي روزانه به كار مي بردند ، تصوير مردم از دنياي اطراف خود را هم دربر مي گرفت. اين تصوير از دنيا همان فرهنگ يا تار و پود معناي مختص آن جامعه است كه اعضاي جامعه بر مبناي آن مي توانستند تجربه خود را تفسير و تعبير كنند. اما در دنياي مدرن زبان به هيچ روي با فرهنگ هم مرز نيست زيرا فرهنگ چندلايه اي داريم.

- يكي از كارهاي مورد درك زبان ، شرايط زبان مورد مطالعه است و بعد بيان يافته هاي خود براي مردم زمانه خود كه آن هم با زبان انجام مي شود.

2- روايت :

- روايت شكل سنتي تاريخ است. يك روايت تاريخي خوب ، مانند هر نوع روايت ديگر ، بايد توجه شنوندگان را جلب كند. داستان كاملاً ساختگي است ولي در تاريخ نبايد چنين كار كرد. وقتي تاريخ به صورت روايت بيان شود مورخ راوي مي شود، حال بايد چيزهايي را بزرگ و پراهميت و چيزهايي را كوچك نشان دهد. ( مثل داستان )

- تنها با روايت مي شود گذشته را در قالب زماني بيان كرد.

- نويسنده« نتيجه : رويدادهاي تاريخ حتماً در قالب طبيعي يك داستان شكل نمي گيرند و از سوي ديگر مورخ آزاد نيست تا هر گونه كه بخواهد به آنها شكل دهد. حقيقت اين است كه شكل روايي در توالي رويداد ها وجود دارد. يك روايت چگونه جريان رويدادها را دقيق نشان مي دهد ؟ مورخ بايد حقيقت را كشف كند چون با رويدادهاي واقعي مواجه است.