مقایسه دستور زبان ترکی و فارسی

آذربایجانیم گوشه ای از برتری های زبان ترکی بر فارسی و در مواردی بر عربی: ایتی: تیز ایتیلتمک: تیز کردن ایتیله شمک: تیز شدن ----------- دؤز: درست دؤزه لمک: درست شدن دؤزه لتمک: درست کردن دؤزمک: به نظم درآوردن دؤزولمک: به نظم کشیده شدن ----------- ساری: زرد سارالماق: به رنگ زرد درآمدن سارالتماق: به رنگ زرد درآوردن ----------- به زک: زینت به زه مک: زینت کردن به زنمک: مزین شدن نکته مهم: در ترکی فعلی وجود دارد بنام فعل دو طرفه، یعنی گوینده و فاعل فعل در آنِ واحد، مفعول آن فعل هم محسوب می شود. به این فعل در ترکی " دؤنوشلو " فعل می گویند. مثل مزیَّن شدن در فارسی که اصل آن از کلمه زُیّن در عربی گرفته شده است که معنای آن زینت شدن یك وسیله دیگری است. در حالیکه معنای کلمه " به زنمک" در ترکی زینت شدن به وسیله خود شخص است. الآن بعضی نمونه ها از این فعل بی معادل در فارسی: اؤرتونمک: خود را پوشانیدن یووونماق: خود را شستشو دادن قوُ جونماق: از درد به خود پیچپدن متعدی کردن فعل در بسیاری از افعال فارسی غیر ممکن است و باید از راههای دیگری استفاده کرد. ولی در ترکی همه افعال لازم را می توان از همان ریشه متعدی کرد: کسمک ---» کستیرمک: بُریدن ---» بُراندن ( یعنی کس دیگری را به بریدن وادار کردن) آلماق---» آلدیرماق: خریدن---» خَراندن! ( یعنی کس دیگری را به خریدن وادار کردن) ساتماق---» ساتتیرماق: فروختن---» فروختاندن! ( یعنی کس دیگری را به فروختن وادار کردن) یریمک---» یریتمک: راهاندن رفتن---» رفتاندن! ( یعنی کس دیگری را به راه رفتن وادار کردن) فعل امر در فارسی تابع قاعده خاصی نیست و از ریشه فعل درست نمی شود. به نظر زبان شناسان بی قاعده بودن هر زبان نشانه ضعف و سستی آن زبان است. و اینک مشتی از خروار: پختن---» پز! (خ---» ز تبدیل شده است) رفتن---» رو! (ر---» و تبدیل شده است) کردن---» کن! (د---» ن تبدیل شده است) دیدن---» ببین! ( که اصلا از مصدر دیدن فعل امر ندارد.) درد دل: بدون هیچ تعصبی می گویم که اگر کسی در ایران متولد نشود و اینها را از این و آن نشنود و ازبر نکند، تا سالیان سال نمی تواند یاد بگیرد. این مشکل را دوستان خارجی مقیم ایران همگی اظهار می کنند و از بی قاعدگی فارسی شکایت دارند. در حالیکه فعل امر در ترکی از ریشه اصلی کلمه ساخته می شود و در این خصوص یک استثنا هم در ترکی یافت نمی شود. بسیاری از ظرافت ها و فرق های ظریف در افعال ترکی وجود دارد که آنها را با زبان فارسی نمی توان بیان کرد. مثلا " قوُوماق " و " قوُوالاماق " هر دو در فارسی به معنای طرد کردن و دور کردن است. در حالیکه بین آنها فرق جزیی وجود دارد که ترکها در استعمال آن را لحاظ می کنند. اسم آلت اصلا در فارسی معنا و مفهومی ندارد. اما در عربی و ترکی از قاعده خاصی تبعیت می کند: بورماق: پیچاندن---» بورقو: پیچ چالماق: نواختن---» چالقی: آلت نواختن مثل ساز و غیره سیلمک: پاک کردن---» سیلگی: پاک کن سَرمک: پهن کردن---» سَرگی: فرش و یا هر چیز دیگری که بر زمین پهن شود. گل گیت: رفت و آمد---» گلن گیدن ( در اسلحه. این کلمه معادل فارسی ندارد) قاپاماق: درپوش گذاشتن---» قالپاق (در ماشین که به همین شکل در فارسی استعمال میشود.) یاتماق: خوابیدن---» یاتاغان (در ماشین که به همین شکل در فارسی استعمال میشود.) اسم زمان و اسم مکان را در فارسی اصلا نباید حرفش را زد. فقط در بعضی مواقع با اضافه کردن پسوند "گاه" می توان اسم مکان و یا زمان ساخت که آن هم از خود کلمه مشتق نمی شود: یاتماق: خوابیدن---» یاتاق: محل خواب و یا رختخواب بارینماق: پناه گرفتن---» باریناق: پناهگاه قونماق: نزول کردن به مکانی---» قوناق: منزل، کاروانسرا دورماق: ایستادن---» دوراق: محل وقوف، ایست گاه قوروماق: محافظت کردن---» قوُروق: منطقه محافظت شده یا قورق که در فارسی هم استعمال می شود. اسم مصدر در ترکی دقیقا از ریشه کلمه ساخته می شود. ولی در فارسی یا از ریشه دیگری ساخته می شود و یا اصلا ساخته نمی شود. نگاه کنید: قاچیرماق: ربودن---» قاچاق: در فارسی هم مجبورا لفظ ترکی آن استعمال می شود. چالیشماق: باهم کارکردن، درگیر مسأله ای بودن---» چالیش و چلیشکی: چالِش ( در فارسی مجبورا ترکی آن را بکار می برند) یاساماق: قانون گذاری---» یاساق: غیر قانونی ( در فارسی مجبورا عربی آن را بکار گرفته اند) برای تقویت رنگها در فارسی فقط می توان از پیشوند " بسیار " و مانند آن استفاده کرد. لکن در ترکی هر رنگی صفت خاصی دارد که در نوع خود بی نظیر است: قاپ قارا: بسیار سیاه آپ آغ: بسیار سفید، سفید خالص یام یاشیل: سبز سبز ساپ ساری: زردِ زرد ( ملاحظه می کنید که در فارسی احیانا با تکرار اسم رنگ این کار صورت می پذیرد که قابل مقایسه با زبان ترکی نیست.) برای مصغر کردن در فارسی مجبورا باید کلمه کوچک یا پسوند "چه" و حرف كاف ( در مواردی كمیاب و غیر قابل استعمال( را به کلمه مورد نظر اضافه کرد، مثلا بخاری کوچک، جمله کوچک و یا کوتاه، مرد کوچک ( البته مردک که در فارسی بصورت مصغر بکار می رود صرفا برای توهین و حقارت بکار می رود و معنای مطلوب را نمی رساند و پسوند "چه" هم استعمالهای نادری دارد) اما نمونه های تصغیر در ترکی: قالاچیق: قلعه کوچک تپه جیک: تپّه کوچک دره جیک: درّه کوچک محمود جوق: محمود کوچک صیغه ترحم در فارسی وجود ندارد و در عربی به اشکال مختلف می توان آنرا بیان کرد. اما در ترکی بسیار ساده و قاعده مند است: قیزجاغیز: دخترک بیچاره قادین جاغیز: زن بینوا صفت تقویه در فارسی وجود ندارد. مثلا اگر بخواهی مقدار دایره ای بودن شکلی را با تأکید بگویی، باید از کلمه بسیار دایره وار و امثال آن استفاده کنی. اما در ترکی هر صفتی را با لفظ خاصی می توان تأکید کرد: یوس یووارلاق: بسیار دایره وار ترتمیز: بسیار تمیز زیر دلی: صد در صد دیوانه قاپ قارانلیق: تاریکی محض ایپ ایستی: خیلی گرم دارما داغین: بسیار ریخت و پاش، خیلی بی نظم برای بزرگ نمایی و یا کوچک نمایی فعل انجام شده در فارسی باید از پسوند و پیشوندهای بسیار متعددی استفاده کرد. در حالیکه این امر در عربی و ترکی از خود فعل درست می شود. ( بحث پسوند و پیشوند به قدری در عربی کم استعمال می شود که حتی اگر از بیشتر عرب زبانان معنای کلمه پسوند و یا پیشوند را بپرسید متوجه نمی شوند! چرا که زبانشان احتیاجی به این مخلفات و حشویات ندارد. در حالیکه این بحث نسبت به فارس زبانان از اهمیت بالایی برخوردار است.) گؤزل جه: به شکل بسیار زیبایی یاواش جا: خیلی آهسته قالین جا: بصورت خیلی کلفت برک جه: بطور بسیار محکم تعابیری همچون: " قرار است که..." و یا " لازم است که..." در ترکی از خود فعل مشتق می شود که جدا قدرت نمایی این زبان را می رساند: چیخماق: بالا رفتن---» چیحیلاجاق داغ بوراسی: کوهی که قرار است از آن بالا برویم، همین جاست! ایچمک: نوشیدن---» ایچیله جک سو بودور: آبی که قرار است نوشیده شود همین است. یازماق: نوشتن---» یازیلاجاق اؤدَولری یازدیم: مشق هایی را که باید می نوشتم، نوشتم. چؤزمک: حل کردن---» چؤزوله جک تاپماجالاری چؤزدوم: معماهایی را که قرار بود حل کنم، حل کردم.* متأسفانه بعضی از ترکها تحت تأثیر ادبیات فارسی جمله بسیار شیوای بالایی را چنین بیان می کنند، که دقیقا ترجمه فارسی آن است: اوُ معمالاری کی قراردی حل ایلیم، حل ایلدیم! ( من به جای آنها خجالت می كشم.) تیکیله جک کؤینک لری گتیردی: پیراهن هایی را که قرار است دوخته بشود آورد. الان ترجمه آن به ترکی مندرس و بی محتوا ( یعنی فارس زده): اُو کؤینک لری کی قراردی تیکیلسین، گتیردی! تعابیری همچون " به حساب آورد" و یا " مهم شمرد " در ترکی مانند باب استفعال در عربی از خود فعل مشتق می شود. که این هم در فارسی نیست: اؤنم سه مک: مهم شمردن، مهم به حساب آوردنپ قریب سه مک: غیر طبیعی و غیر عادی به حساب آوردن آزیمساماق: کم شمردن چوغومساماق: زیاد به حساب آوردن بسیاری از تعابیر در فارسی مثبت و یا منفی ندارد. مثلا: " عین خیالش نیست" که مثبت آن " عین خیالش است" می باشد که عملا کاربرد ندارد. چونکه یک ترکیب چند کلمه ای است که از فعلی مشتق نشده است که منفی و مثبت داشته باشد. الان معادل ترکی آن را به سادگی خواهید دید: اومورساماق: در عین خیالش بودن اومورساماماق: در عین خیالش نبودن* نکته مهم: تمامی قواعد و مثالهای ذکر شده در حال حاضر در ترکی استعمال می شود. و اگر بعضی از آنها در ایران به فراموشی سپرده شده و جای آنرا کلمات فارسی گرفته است، این نتیجه استعمار فرهنگی دیگر زبانهاست. چرا که در ایران فرهنگستان و نظام خاصی برای یادگیری قواعد دستوری زبان اصلی ایرانیان (ترکی) وجود ندارد. پس ترکی به نفسه اشکالی ندارد و اشکال در مسلمانی ماست. از نمونه کلمات اصیل ترکی که در هیچ زبانی معادل ندارد، کلمه " یاکامُوز" است. این کلمه در ترکی به معنای انعکاس نور ماه در روی آب دریاست، که شب ها در روی آب مانند چشمک زنی می درخشد. این کلمه از طرف هییت زبان شناسی آلمان به عنوان کلمه سال برگزیده شد. خوشبختانه رسانه های ایران هم این نکته را در تلویزیون و مطبوعات به خوبی نشان دادند. زبان غنی و اصیل ترکی منبع این چنین ظرافت هاست که روح انسان را نوازش می دهد. تبدیل شدن چیزی به چیز دیگر، مثل تبدیل شدن قلب انسان به سنگ در ترکی، از دیگر مزیات این زبان در مشتق سازی است: داش: سنگ---» داشلاشماق: تبدیل به سنگ شدن کؤمور: زغال---» کؤمورلشمک: تبدیل به زغال شدن ( این با زغال شدن و یا سنگ شدن فرق دارد. به این حالت در عربی استحاله می گویند. و معادل ترکی آن: " داش اولدو" می باشد.) ساختن فعل از ریشه اسم، همچون عربی اوج قدرت و شاهکار ادبی ترکی به حساب می آید: یومورتا: تخم مرغ---» یومورتلاماق: تخم گذاشتن گؤنش: آفتاب---» گؤنش لنمک: حمام آفتاب گرفتن داش: سنگ---» داش لاماق: سنگ پرتاب کردن ال: دست---» اللمک: با دست ور رفتن، دست کاری کردن آیاق: پا---» آیاقلاماق: پایمال کردن---» آیاق لانماق: به پا خواستن، قیام کردن اصوات حیوانات و یا اشیاء مثل صدای افتادن قطرات و چکه کردن، خشمگین شدن سگ و گرگ به هنگام دیدن انسان، که صدای مخصوصی در می آورند و صدای دیگر جانوران در ترکی مانند عربی بسیار متنوع است. این صداها در فارسی غیر قابل بیان و یا خیلی سحت است. اما ترکی مثل عربی در این زمینه هم غنی است: بؤیورمک: صدای غرش گاو نر کؤکره مک: صدای غرش شیر شاخماق: صدای غرش رعد و برق* گؤرولده مک: صدای صاعقه آسمانی هاولاماق: پارس کردن سگ اولاماق: زوزه کشیدن گرگ میریلداماق: صدای تهدید آمیز سگ و گرگ قیزغیرماق: صدای سوت مانند مار افعی شاکیماق: چهچهه زدن قناری اؤتمک: صدای چهچهه بلبل و غیره * نکته: در فارسی کلمه رعد و برق و صدای آن که صاعقه نامیده می شود، همگی برگرفته از عربی است، و گویی فارس ها اصلا رعد و برقی ندیده اند، تا برایش کلمه ای وضع کنند. اسامی گیاهان در فارسی عمدتا از عربی گرفته شده است: صنوبر: الصنوبر توت: التوت شونیز: الشونیز او الحبة السوداء کرفس: الكرفس خطمی: الخِطمی خیار: الخیار عدس: العدس فلفل: الفلفل زنبق: الزنبق خشخاش: الخشحاش شقایق: الشقائق نرگس: النرجس یاسمین: الیاسمین رطب: الرطب نخل: النخل بلوط: البلّوط اقاقیا: الاقاقیا عاقرقرحا: عاقرقرحا سنبل الطیب: سنبل الطیب اسامی افلاک و ستاره ها در فارسی تقریبا بصورت کامل برگرفته از عربی یا تركی و... است: گؤنش یؤرونگه سی: منظومه شمسی سؤنوک اولدوز: بنات النعش دولون آی: بدر کامل اوُغلاق: برج جدُی کیچیک آیی: دبّ اصغر بؤیوک آیی: دبّ اکبر آی توتولماسی: خسوف گؤنش توتولماسی: کسوف اؤلکر: عِقد ثریا اویدو: قمر مصنوعی یِنگچ دؤننجه سی: مدار سرطان اوزون اوخ: مریخ گزه گن: سیاره باشاق: برج سنبل گؤی داشی: شهاب ییلدیریق: ستاره شِعرا چولپان: ستاره طارق چوبان اولدوزو: زهره ایلدیریم: صاعقه چاخین: رعد و برق ا سامی امراض در فارسی عمدتا از عربی گرفته شده است: فلج: زکام: سل: استفراغ: اغماء: زخم معده: لوزه: سکته: وباء: طاعون: یرقان: دواء: عفونت: معالجه: معاینه: تلقیح مصنوعی: مریض: طبیب: جمجمه: مخّ: کلیه: ذات الجنب: ذات الریه: عِرق النسا: کبد: طحال: قلب: بطن راست و بطن چپ قلب و... که همگی بدون استثناء از عربی قرض گرفته شده است. و اینک کلمه های انگلیسی و یا فرانسوی رایج در امر طبابت: آی سی یو: یوغون باخیم اورژانس: آغیر دوروم آمبولانس: آجیل تاشیت رادیولوژی، سونوگرافی، فیزیوتراپی و ده ها پسوند "...لوژی" که اکثر مریض ها معنای آنرا نمی دانند، بر روی لوحه های بیمارستان ها نمایان می باشد. و اینک واژه های بیگانه موجود در یک بازی ورزشی را ببینید: فوتبال: آیاق توپو اُووت: یان دیش فول: یانیلقی هَند: کول کرنر: بوجاق ووروشو پنالت: جزا ووروشو پاس: اورتا گولِر: قاپیجی هافبک: یان قاناد دریبل: چلیم فوروارد: ایلری اویونجو استادیوم: اویون آلانی کاپپتان: تاخیم اؤنجوسو تیم: تاخیم مَچ: اویوملولوق و ده ها کلمه دیگر که فقط در یک نوع بازی به کار گرفته می شود، به حدی که می توان ادعا کرد: هرکس تمامی الفاظی که در بازیهای مختلف رزمی و غیر رزمی- انفرادی و جمعی را بخوبی بداند، تقریبا یک سوم لغتنامه انگلیسی را یاد گرفته است! اسامی موجودات نسبت به سن و یا بزرگی کوچکی آنها در ترکی فرق دارد: اینک از انسان شروع می کنیم: دده: پدر بزرگ ننه: مادر بزرگ آتا و بابا: پدر (فادر انگلیسی) آنا: مادر (مادر انگلیسی) قایین: ( برادر زن و یا برادر شوهر) بالدیز: ( خواهر زن) باجاناق: ( این کلمه در فارسی معادل ندارد و به همین شکل استفاده می شود.) گؤرومجه: ( خواهر شوهر) قارداش: برادر (بطور مطلق) آغا بَی: برادر بزرگ اینی: برادر کوچک آبلا: خواهر بزرگ باجی: خواهر (بطور مطلق) مانی: عمو (عمّ در عربی) تی زه: خاله (خالة در عربی) دایی: دایی ( این کلمه تركی در فارسی معادل ندارد و به همین شکل استفاده می شود.) ------------ اینک: گاو ماده سیغیر: گاو (مطلق) اؤکوز: گاو نر (که به گاو آهن بسته می شود) بوغا: گاو نری که آماده مبارزه و یا جفت گیری است. گؤنگه: گاو نر گوشتی دؤیه: گاو ماده جوان توسون: گاو نر جوان دانا: گوساله یک ساله بوزاو: گوساله شیر خوار دامیزلیق: گاو نر یا ماده ای که برای ازدیاد نسل نگهداری می شود. قوُیون: گوسفند قُوچ: قوچ ( که کلمه ترکی است) بورولموش ارکک: (قوچی که آخته شده است) توخلو: گوسفند نر یکساله شیشک: گوسفند ماده یکساله قویروق لو: گوسفندی که از جنس آسیایی است. قیسا قویروق: گوسفندی که از جنس استرالیایی و یا مرینوس می باشد. تاولی: برّه جوان گوشتی قوزو: برّه ---------- اؤردک: مرغابی سونا: مرغابی نر یاشیل باش: مرغابی ماده چؤرکه: مرغابی جوللوخ: مرغابی نیزار قارا باتاخ: مرغابی سیاه قاش قالداخ: مرغابی سرخ آلما باش: مرغابی که سر بزرگ دارد. قاشیق قاقا: مرغابی که منقارش مثل قاشق* است. گؤی قاناد: مرغابی آبی رنگ دمیر قاناد: مرغابی که در هنگام پرواز دیر اوج می گیرد. آلا تینجا: مرغابی که رنگ سیاه و سفید دارد. باخچان: مرغابی که چشمان قشنگی دارد. آنقوت: مرغابی قهوه ای رنگ که از هوش کمی برخوردار است و زود به دام می افتد. کلمه قاشق اسم آلت از مصدر قاشیماق در ترکی یعنی چیزی را از ته برداشتن است. نمونه هایی از معادل سازی زبان ترکی که به اقرار کارشناسان اروپایی جزو مناسب ترین لغات برای تبادل اطلاعات ماهواره های فضایی است: بیلگی سایار: کامپیوتر یازیجی: پرینتر ینیدن باشلات: ری استارت کردن سؤروجو: درایو چؤزونورلوک: پولاریزیشین گؤنجللمک: آپدیت کردن ایندیرمک: داون لود کردن یؤکلمک: انستال کردن قالدیرماق: آن اینستال کردن دؤزن: اِدیت اَکله: انسرت آختار: سِرچ یاخین لاشتیر: زوم کردن آرخا دؤزلم: بک گراند یاردیم: هِلپ گؤرونگچ: اکران، صفحه نمایش وارساییم: فرضیه تاساریم: نظریه بؤلوم: تراک سایلام: آمار سایاچ: کنتور مه تیک: کتاب یازیت: کتیبه یازین: ادبیات یازگی: قضا و قدر یاراتیلیش: فطرت اُورون: مقام و منزلت اولوسال: ملی و وطنی قازی: حفریات گؤمو: زیر خاکی گوی کونوق سال: مهمانداری در فضا اویقارلیق: تمدن دُوندوروجو: فریزر ایسیتیجی: ترموستات آراچ: وسیله نقلیه یوکسلتیجی: ترانزیستور بوغاجی: گاوبوی اوزای: فضا یؤنَتیم: مدیریت ایله تیشیم: ارتباطات باسین: مطبوعات دالقا: موج اوزای گه میسی: سفینه فضایی سؤروم: ورژن یاپیشتیر: پییست تکرلکلی آراچ: ویلچر قوروما: بادی گارد؛ اسکورت یاساخ لاماق: بایکوت تاخیم: کادر، پرسنل قایاق: اسکی تؤی توپو: بدمینتون سو توپو: واترپولو ماسا توپو: پینگ پونگ قونداق لاماق: سابوتاژ قورولتای: پارلمان اؤرگوت: اُرگان اوچاق ساوار: پدافند اوزون اریملی فؤزه: موشک های دور برد دؤور بیچر: کمپاین دولاندیریجیلیق: شانتاژ سیل: دِلیت دور: استپ باشلات: استارت قاپات: شات داون تاراما: اسکن تاراییجی: اسکنر دؤزه نک: سیستم سوُن اویون: گیم اوُور و هزاران مثال دیگر... که مجال ذکر آنها نیست. هر کس سؤالی در این زمینه داشته باشد، می تواند پیام بگذارد یا ایمیل بفرستد تا در اسرع وقب پاسخ را دریافت نماید. مسأله دیگر مسأله اصوات و آهنگهای موجود در ترکی است. مثلا کسانی که فرانسوی و یا انگلیسی یاد می گیرند با اصوات غریبی مواجه می شوند که همه آنها برای ترک زبانان بسیار ساده و راحت است. بعنوان مثال کلمه (Open) در انگلیسی بصورت ((Öpın در ترکی، یعنی صدای اول بصورت اؤ در کلمه اؤلوم (مرگ) و صدای دوم ای در کلمه ایراق (دور) تلفظ می شود. همچنین کلمه ( Bönjö) در فرانسوی با صدای اؤ در کلمه اؤز (خویش) تلفظ می شود که هیچ کدام در فارسی و حتی عربی وجود ندارد. در خاتمه سخن حکیم و ادیب ترک علیشیر نوایی را خاطر نشان می کنم كه گفتند: در محیطی که ترک ها و فارس ها در شرایط مساوی زندگی می کنند، می بینی همه ترکها حتی بی سوادهای آنها فارسی را یاد می گیرند، ولی فارس ها ( حتی با سوادهای آنها) نمی توانند ترکی را یاد بگیرند و به آن صحبت کنند. که این نشان دهنده اولا هوش و ذکاوت خدادادی ترک هاست، و دیگر اینکه زبان فارسی از قاعده خاصی تبعیت نمی کند و اگر کسی 30 درصد فارسی بداند می تواند با سر و هم بندی كلمات، گلیم خود را از آب بیرون بکشد. ولی اگر کسی کمتر از 60 درصد ترکی بداند نمی تواند به آن صحبت بکند. شاعر نامدار قرن 15 هجری علیشیر نوایی زمانی این حرف را زده است که بنا به قول خودش تمام ایران تحت حکومت ترک ها بسر می برده و زبان رسمی ایران ترکی بوده است. وی با دیدن عده ای شاعر جوان که بنا به ضعفشان در ادبیات ترکی به شعر سرایی در زبان فارسی پناه برده اند، ناراحت شده کتابی را در همین عنوان، یعنی برتری ادبی ترکی بر فارسی با عنوان " محاکمة اللغتین" می نگارد که این کتاب هم اکنون از گنجینه های ادبی ترکی به حساب می آید. وی که استاد بی چون و چرای ادبیات ترکی، عربی و فارسی است و در تمامی آنها آثار گرانبهایی به جای گذارده است، در کتاب مذکور صدها نمونه برای اثبات ادعای خود عرضه می دارد. برای معلومات بیشتر به کتاب " محاکمة اللغتین" مراجعه بفرمایید. مقاله خود را با قسمتی از کتاب مذکور به پایان می رسانم: " افعالی که در فارسی معادل ندارد: سیپقارماق: نوشیدنی را بصورت مکیدن نوشیدن (این نوع نوشیدن از آدان نزاکت محسوب می شد.) تامسیماق: نوشیدنی را یک دفعه سر نکشیدن، بلکه جرعه جرعه و با لذت خاصی نوشیدن. آغلاماق چشیتلری: انواع گریه کردن: آغلامسینماق: بغض کردن و چشم ها را تر ساختن. اینلمک: یواش و بی صدا گریه کردن سیزلاماق: گریه و زاری کردن سیتقاماق: با حالت التماس گریه کردن هیچقیرماق: با صدای گرفته که حاکی از زیاد گریه کردن است، گریه کردن هؤنگورلمک: زار زار گریه کردن زیریلداماق: گریه ای که دیگران خوششان نیاید و یا گریه بچه گانه و غیر منطقی اینقالاماق: گریه بچه شیرخوار

جستجویی در حیدربابای شهریار و دیگران

 

به طور کلی در ادبیات شرق دو نوع شروع و آغاز کردن به چشم میخورد. یکی از آن ادبیات رسمی است که به پیروی از کتب آسمانی با نام و یاد خدا و حمد او شروع میشود و دیگری از آن شعر خلق. در اولی اندیشیدن از پیش وجود دارد و در دومی غلیان احساسات بشری است که به ناگاه فوران می‌کند. ادبیات دیوانی جهان اسلام در کل از نوع نخست هستند. بوستان سعدی، منطق الطیر عطار، منظومه‌های نظامی گنجوی، لسان الطیر علیشیر نوائی و قوتادغوبیلیغ یوسف خاص حاجب و … از زمره این آثارند که مولف آنها بر اساس قصد و اندیشه قبلی به آفرینش آنها دست زده است و به جهت اعتقاد قلبی و صبغه قدسی بخشیدن به اثر خود و به تقلید از قرآن منظومه را با نام خدا و حمد و سپاس او شروع کرده‌ است. برای نمونه از شروع اینگونه منظومه‌ها نمونه‌ه‌ای چند ارائه میشود. یبت آغازین منطق الطیر: آفرین جان آفرین پاک را آنکه جان بخشید و ایمان خاک را یبت آغازین قوتادغو بیلیغ: بیات آدی بیرله سؤزوک باشلادیم تؤروتگن، ایگیدگن، گئچورگن ایدیم ترجمه: بانام خدای سخن را آغاز کردم پروردگار آفرینشگر و پرورنده و بخشاینده من

یبت آغازین اسکندرنامه نظامی: خدایا جهان پادشایی تراست زما خدمت آید خدایی تراست

یبت آغازین لسان الطیر نوائی: جان قوشی چون منطق راز ائیله‌ییر تانری حمدی بیرله آغاز ائیله‌ییر ترجمه: مرغ جان چون سخن از راز میگوید، با ستایش خدا سخن را آغاز می‌کند. نیز در منظومه‌های ادبیات دیوانی و رسمی قدیم نوعی دیگر از به سخن آغازیدن وجود دارد که در آنجا به جای اشاره مستقیم به خداوند و حمد او، از می و ساقی که خود تفسیر و تاویل عرفانی دارند سخن گفته میشود. این نوع مقدمه چینی و سخن آغازیدن در واقع تفاوت چندانی با آثار رسمی دیگر ندارد و درواقع اندیشیدن از پیش در آن راه یافته است. مثنوی خارق العاده محیط اعظم از بیدل دهلوی که خود از قبیله لاچین و ترک نژادان افغانستان است و منظومه لیلی و مجنون فضولی بغدادی شروعی از این دست دارند. بیدل منظومه خود را اینگونه شروع می‌کند: خوش آندم که در بزمگاه قدم مئی بود بی نشئه کیف و کم

و لیلی مجنون فضولی: ٱرایش صحبت ایله ساقی وئر باده مروت ایله ساقی گفتنی است که شروع مثنوی معنوی حضرت مولانا با منظومه‌های دیگر کلاسیک از این حیث تفاوت دارد و راز آن شاید این باشد که به گفته محققان حضرت مولانا پس از سرایش  نی‌نامه، سرودن مثنوی را برای شرح آن 18 بیت آغاز کرده است. در واقع سرایش نی‌نامه کاملا جوششی و بدون اندیشه قبلی صورت پذیرفته است.

به هر حال همانگونه که گفتیم ادبیات خلق در شروع خود نیز با ادبیات رسمی فرقی عظیم دارد و با این شروع به کلی بیگانه است. این بیگانگی نه از روی عدم اعتنا به آثار قدسی بلکه اساسا به جهت عدم اندیشه از قبل و فوران یکباره احساسات صورت میگیرد. و حدیث آن جز حدیث «هذا شقشقه هدرت» نیست. برای این نوع ادبیات میتوان معلقه‌های جاهلی عرب و منظومه آلپ ارتونقای ترکان را به عنوان شاهد به میدان آورد. معلقه امری القیس یا به تعبیر حضرت امیر (ع) ملک الضلیل (پادشاه تبهکاران) شاعر جاهلی عرب اینگونه آغاز میشود: قفا نبک من ذکری حبیب و منزل بسقط اللوی بین الدخول فحومل ترجمه: همسفران لختی درنگ کنید که در ریگستان میان «دخول» و «حومل» با یاد یار سفرکرده و سر منزل وی اشک بریزیم.

و منظومه جانسوز آلپ ارتونقا آغازی چنین دارد: آلپ ار تونقا اؤلدو مو ایس‌سیز آجون قالدی می اؤذلک اؤجون آلدی می ایندی اورک ییرتیلیر ترجمه: به راستی آیا افراسیاب درگذشت؟ و دنیای بی‌سرانجام باقی ماند؟ آیا فلک انتقام خویش را بازستانید؟ اکنون دل خود صدپاره میشود. منظومه آلپ ار تونقا به یقین مربوط به هزاره‌های پیش از میلاد است که روایتی از آن را کاشغری در دیوان لغات الترک در عصر قراخانی – عباسی برای ما به یادگار نهاده است. این منظومه در رثای افراسیاب قهرمان بزرگ ترکان باستان سروده شده است. شهریار نیز در حیدربابا که به یکباره به بیان خویشتن خویش می‌پردازد و از هویت لگدمال شده خویش سخن میگوید طبیعی است که از ادبیات رسمی فاصله گیرد و به سان امری‌القیس و سراینده گمنام منظومه آلپ ار تونقا چنین بی‌تکلف به سخن بیاغازد. اما نکته‌ای در آفرینش شهریار هست. شهریار محکوم به آغاز شدن از آسمان است. فهم این مسئله شاید چندان دشوار نباشد. شهریار به مثابه یک مسلمان که کودکی خود را با موسیقی آیات قرآنی و نیز با کوههای سربه فلک کشیده آذربایجان سپری کرده است، آسمان را نیک می‌شناسد. بسامد آسمان و گروه واژگانی مربوط به آسمان در شعر شهریار باید در خور توجه باشد. در افسانه‌های ترکی که روایتهایی از آن شاید در کودکی به گوش شهریار رسیده باشد- چه شهریار از داستانهایی سخن میگوید که مادرش برای او تعریف کرده است: ائله ناغیل‌لاریمیز وارایدی بالدان شیرین، هئی دئدیم یازیم تنبل‌لیق ائله‌دیم: چنان داستانهایی داشتیم شیرین‌تر از عسل، هی گفتم بنویسم تنبلی کردم…، – در این داستانها  افسانه‌های مربوط به آسمان بس شنیدنی‌است. این افسانه‌ها تحت عنوان اوغوز نامه‌ها در منابع چینی و ترکی ثبت شده‌اند و آسمان در اوغوزنامه‌ها هویتی ویژه دارد چنان که کوه،  دریا، درخت، خورشید و ماه. داستان اوغوز خان بند نخست حیدربابا شباهتی عجیب به بخش نخست داستان اوغوز خان دارد. داستان اوغوزخان از سه‌بخش متفاوت تشکیل شده است، به این نوع داستانها در ادبیات ترکی «قاتمان»، یعنی داستانهای متشکل از چند طبقه گفته میشود که کلیت داستان با زمان و شخص خاصی قابل تطبیق نیست اما هر بخش آن ممکن است با شخص و زمان خاصی قابل تطبیق باشد. باری در بخش اول داستان اوغوزنامه که سر به افسانه برمی‌کشد اوغوز خان با دختری که در میان نور از آسمان میاید، از دواج‌ می‌کند. طبیعی‌ است که نمیتوان در عصر اتم از دختری سوار بر هودج نور و آسمان زاد سخن گفت. اما شهریار منظومه خود را با نور رعد و برق می‌آغازد که دختران به تماشای آن صف بسته‌اند، و شهریار اگر چه مانند اوغوزخان دلبسته آن دختران نیست و بساط وصلت نمی‌چیند اما  بر آن دختران نظری دارد و خود به صراحت از میل عاشقانه خود سخن رانده است. «منیم ده او قیزلاریندا گؤزوم وار: مرا نیز در آن دختران نظری است.» اما همانگونه که در بخش نخست گفتیم شهریار فاصله بسیاری با این فضای افسانه‌گون وطن خویش در دیروز و امروز دارد و با منظومه‌ حیدربابا میخواهد نقبی بر این فضا بزند و در پایان داستان به آذربایجان رسیده است و در کنار قلب تپنده ایل یعنی کوراوغلو در انتظار ایواز است. ایواز گلیب چاتمایینجا یاتمارام: تا ایواز از راه نرسد نخواهم خوابید

در مسئله نگاه به آسمان افزون بر تمامی اینان روحیه قدیس مآبانه شهریار را نیز نباید از نظر دور داشت. شهریار از دیدگاه خواننده آذربایجانی شباهتی با «حق عاشیقی» دارد که به اعتقاد ترکان سخن و دانایی از سوی خداوند به او هدیه داده میشود. رابطه شهریار با عاشیق‌ها که به گفته خود شاعر «عاشیقلارین سازلاریندا سؤزوم: در ساز عاشیق‌ها سخن دارم» بعدها به تفصیل سخن خواهیم گفت. گفتنی است که تنها در منظومه حیدربابا نیست که شهریار منظومه خود را از آسمان شروع می‌کند، وی در دیوان ترکی خود منظومه درخشان بلکه بسیار درخشان دیگری نیز دارد: منظومه سهندیه در آن منظومه نیز شعر با نگاه به آسمان و از فراز کوه شروع میشود: شاه داغیم، چال پاپاغیم، شانلی سهندی باشی طوفانلی سهندیم برای فهمیدن کلیب آفرینش شهریار نمی‌توان از واژه چال پاپاق (کلاه ابلق، کلاه خاکستری رنگ که با رنگهای دیگری مخلوط شده باشد) به سادگی عبور کرد.

ادامه دارد. – (هفته نامه گویه قم شماره 128)

از آسمان آغاز میشویم (

fzuli فضولی

بو  عرضی عد میقودرتدیر وعذریفقریقوووتدیر

 

آراییشی  صؤحبت ائیله ، ساقی ! 

  وئر باده ، مورووت ائیله  ، ساقی  ! 

بیر جام ایله قیل دماغیمی تر ! 

لوطف ائیله ، بیر ایلتیفات گؤستر ! 

غم مرحله سینده قالمیشام فرد ، 

نه یار  ، نه همنیشین  ، نه همدرد . 

همجینسلریم تمام گئتمیش ، 

سؤز مولکوندن نیظام گئتمیش . 

بو بزمده سن قالیبسان و من ،  

بو بزمی گل ائیده لیم موزیین ! 

سن وئر باده ، من ائیله ییم نوش ! 

من نظم اوخویوم ، سن اونا  توت  گوش ! 

بیر  دئورده یم کی ، نظم اولوب خار  ، 

اشعار بولوب کسادی بازار . 

اول روتبه ده قدری نظمدیر دون 

کیم ، کوفر اوخونور کلامی مؤوزون . 

بیر مولکده یم کی ، گر اودوب قان ، 

مضمونی عیبارته چکیب جان . 

مین ریشته یه طورفه لعل چکسم ، 

مین رؤوضه یه نازه نین گول اکسم ،  

قیلماز اونا هییچ کیم نظاره ، 

دئرلر گوله خار ، لعله خاره . 

آنجاق دئمزم کی ، خاکی بغداد، 

آلاییشی نظمدندیر آزاد . 

یوخدور بیر مولک بو زاماندا  

کیم  ، نظم رواجی اولا اوندا  . 

نه هیند ، نه فارس  ، نه خوراسان ، 

نه روم و عجم ، نه شام و شیروان ، 

اولسایدی بیرینده  بیر سوخن سنج ، 

البتته عیان اولوردو اول گنج . 

گنجینه یی نظم  گیزلی قالماز ، 

سانمان گونش اولسا نور سالماز  . 

کانی نئجه کیم نیهان توتار داش ،

ائیلر اونو لعل عالمه فاش . 

حالا مگر ایقتیضای دؤوران 

اولدور کی ، اولا گنج پونهان . 

دؤوران ایله من نقیض سئیرم، 

دؤور اهلیندن مگر کی، غئیرم. 

دؤور ایستر کی ، خار  اولا  نظم ، 

بی ذات و بی اعتیبار اولا نظم ، 

من  مونتظیرم وئرم رواجین ، 

بیمار ایسه ائیله یَم علاجین . 

اول نفی – کلامی – حیکمت ائیلر . 

لازیم بیلیرم خسارت ائیلر . 

تعمیری خرابه طالیبم من ، 

اینشاللاه کی ،  غالیبم من .  

 

      ساقینامه 

 

ساقی ، مدد ائت کی ، دردمندم ! 

غم سیلسیله سینه پای بندم . 

غم دفعینه جامی مئی دوادیر ، 

تدبیری غم ائیله مک روادیر . 

سندن نه عنایت اولسا واقع ، 

فیکر ائتمه کی ،  منده اولا ضایع . 

من بیر صدفم ، سن ابری نئیسان ، 

وئر قطرو آل دورری غلتان ، 

سنسن گونشی منی سییه خاک ، 

وئر گیل ایشیق آل جواهیری پاک . 

رحم ائت کی ، غریب و خاکیسارم ، 

بی مونیس و یار و غمگوسارم . 

اول بیر  نئچه همدمی مووافیق ، 

یعنی شعرایی دؤوری - سابیق ، 

تدریج ایله گلدیلر جهانه ، 

تعظیم ایله اولدولار روانه . 

دؤوران اولاری موعظظم ائتدی ، 

هر دؤور بیرین موکررم ائتدی . 

هر بیرینه حامی اولدو  بیر شاه ، 

ذؤوقی سوخنیندن اولدو آگاه. 

تورکو عربو عجمده اَییام ، 

هر شاعیره وئرمیش ایدی بیر کام . 

شاد ائتمیش ایدی ابونواسی ، 

هارون خلیفه نین عطاسی . 

بولموشدو صفایی دیل نیظامی ، 

شیروانشاها دوشوب گیرامی . 

اولموشدو نوایی سوخندان ، 

منظوری شهنشهی خوراسان ، 

سؤز گؤوهرینه نظر سالانلار ،  

گنجینه وئریب گوهر آلانلار ، 

چون قالمادی ، قالمادی فصاحت ، 

اربابی فصاحت ایچره راحت . 

اول طایفه چکدی خیرقه یه باش ، 

حالتلرین ائتمز اولدولار فاش . 

تا اولمایا رسمی شعر مفقود ، 

ابوابی فونونی نظم مسدود ، 

لازیم منه اولدو حیفظی قانون ، 

ضبطی نسقی کلامی مووزون . 

ناچار ، توتوب طریقی ناموس ، 

راحتدن اولوب مودام مایوس، 

عهدی سؤزه استوار قیلدیم ، 

اشعار دئمک شوعار قیلدیم . 

چون خلقه خیلافی موددعایم ، 

اونلار زعمینجه سوست رایم . 

هر سؤز کی ، گلیر ظوهوره مندن ، 

مین  طعنه بولور هر انجومندن . 

ائیلر حسد اهلی باغلاییب کین ، 

تحسین عوضینه نفی و نیفرین . 

اوممید کی ، رفع اولوب کودورت ، 

تغییرپذیر اولا بو صورت . 

اول قؤوم بو گولشنه گیرنده ، 

بو گولشن  ایچینده  گول درنده  

گول تازه ایدی و سبزه نؤو خیز ، 

ترپندیکجه نسیمی گولریز  

اونلار  گولو دردیلر ، منی زار 

حالا دیلرم دَرَم خس و خار . 

بو بزمه اولار وئرنده تزیین  

مئی صاف ایدی ، بزم هم نؤو آیین . 

مئی صافی اولارا اولدو روزی ، 

قالدی منه داغی دورد (dürd)سوزی . 

بو دورده من اولموشام هواخاه ، 

بیر نشئه وئرَرمی؟ ، بیلمزم ، آه !   

 

بو ساقییبزمه باده اوچون خیطابدیر

 

ساقی ، کرم ائیله ، جام گزدیر ! 

توتما ، قدحی مودام گزدیر ! 

دؤورانه چوخ اعتیبار قیلما ، 

گزدیر قدحی ، قرار قیلما ! 

تؤک آلیب اله گوموش صوراهی ، 

زر ساغره روحبخش راحی . 

صرف ائیله رعایتیمده التاف ، 

تنهالیغیمی گؤر ، ائیله اینصاف ! 

شوغلوم بو بساط ایچینده چوخدور ، 

سندن اؤزگه ، مددچی یوخدور .

همدملیگیم ایله عار قیلما ! 

مندن نیفرت شوعار قیلما ! 

گر بیلمز ایسن کی ، من نه ذاتم ، 

نه ظولمتی چئشمه یی حیاتم ، 

فیضی هونریم شرابدن سور ، 

سوزی جیگریم کبابدن سور . 

توتسان الینی منی فقیرین ، 

حاقق اولا  همیشه دستگیرین . 

من شاعیری موسیی کلامم، 

ساحیرلره مؤعجیزی تمامم . 

من ساحیری بابیلی نژادم ، 

هاروته بو ایشده  اوستادم . 

سؤز درکینه صرف ائدیب فراصت ، 

املاکینا بولموشام ریاست . 

گه دبی غزل اولور شوعاریم ، 

اول دبه روان وئرر قراریم . 

گه مثنوییه اولوب هوسناک ، 

اول بحرده ایسته سم دوری (düri)پاک . 

هر دیلده کی وار اهلی رازم ، 

مجموعی فنونه عشقبازم . 

بیر کارگرم هزار پیشه ، 

جانلار چکیب ایسته سم همیشه ، 

دوککانیم اولا رواجی بازار ،  

هر ایسته دیگین بولار خیریدار .   

 

بو سببینظمیکیتابدیر و باعثی ایرتیکابیعذابدیر .

 

ساقی، توت الیم کی، خسته حالام!  

غم رهگوذرینده پاییمالام.   

سنسن منی موبتلایه غمخار،  

سندن اؤزگه دخی کیمیم وار؟  

موشکول ایشه دوشموشم، مدد قیل،  

مئی حیرزی ایله بلامی رد قیل! 

حلل ائیله یه گؤر بو موشکولاتی،  

کم ائتمه قولوندان ایلتیفاتی!  

بیر گون کی، مئیی سوهئیل تاثیر،  

وئرمیشدی میزاجی پاکه تغییر،  

همرنگی بهار اولوب خزانیم،  

دؤنموشدو عقیقه ظفرانیم.  

جمع ایدی یانیمدا ایتتیفاقی:  

سازو مزو و شراب و ساقی.  

پئیوسته لبالب و پئیاپئی،  

نوش ائیلر ایدیم قدح- قدح مئی.  

ذؤوق اوزره مئی آرتیریردی ذؤوقوم،  

شؤوق اوزره زیاد اولوردو شؤوقوم.  

اول بزم ایدی عافیت بهاری،  

من بولبولی زاری بیقراری.  

بیر حدده ائریشدی نشئه جام  

کیم قالمادی اهلی بزمه آرام.  

اسراری دیل اولدو آشیکارا،  

مسدود اولوبان دمی مودارا.  

اولموشدو رفیق و همزبانیم،  

آیینه یی طوطیی روانیم،  

بیر نئچه ظریفی خططه یی روم،  

رومی کی، دئدین، قضییه معلوم.  

یعنی کی، قامو دقاییق اهلی،  

هر مسئله ده حقاییق اهلی،  

هم علم فنینده نوکته دانلار،  

هم سؤز رویشینده دور(dür) فشانلار.  

کیم ائیلر ایدی حقاییقی راز،  

شئیخدن و احمدیدن آغاز.  

کیم سؤیلر ایدی اؤیوب کلامی،  

اؤوصافی جلیلی و نیظامی.  

بیلمیشلر ایدی کی، حوسنی گؤفتار،  

قدریم قدرینجه منده هم وار.  

چون وار ایدی مستلیکده لافیم،  

تا آنلانا صیدقیم و خیلافیم،  

من خسته نی ائتدیلر نیشانه،  

بیر رنگ ایله تیری ایمتحانه.  

" لوطف ائیله! - دئدیلر، - ائی سوخن سنج!  

فاش ائیله جهانه بیر نیهان گنج!  

لئیلیمجنون عجمده چوخدور،  

اتراکده اول فسانه یوخدور.  

تقریره گتیر بو داستانی،  

قیل تازه بو اسکی بوستانی " .  

بیلدیم بو قضییه ایمتحاندیر،  

زیرا کی، بو بیر بلایی جاندیر،  

سئوداسی دراز و بحری کوتاه،  

مضمون و فغان و ناله و آه.  

بیر بزمی موصیبت و بلادیر  

کیم، اولی غم، سونو فنادیر.  

نه باده سینه نیشاطدان رنگ،  

نه نغمه سینه فرحدن آهنگ،  

ایدراکی وئرر خیالا آزار،  

افکاری ائدر ملالی افکار،  

اولسایدی تَوَججؤهو موناسیب،  

تؤوجیهینه چوخ اولوردو راغیب.  

اولسایدی تصروفونده راحت،  

چوخ کامیل اونا قیلیردی رغبت،  

بیللاه کی، نه خوش دئمیش نیظامی،  

بو بابده ختم ائدیب کلامی:  

" اسباب سخن نیشاط و نازست،  

زین هر دو سخن بهانه سازست  

مئیدان سخن فراخ باید،  

تا تب سواریی نماید  

در گرمی ارک و سختی کوه،  

تا چند سخن رود به انبوه؟ "   

بیر ایش کی، قیلیر شیکایت اوستاد،  

شاگیرده اولور روجوعی بیداد.  

گرچی بیلیرم، بو بیر سیتمدیر،  

تکلیفی بونون غم اوزره غمدیر،  

امما نئجه ائتمک اولور ایکراه؟  

بیر واقعه دیر کی، دوشدو ناگاه،  

یئیدیر یئنه عذردن شعوروم،  

بو ایشده توککوله روجوعوم.  

ائی تبی لطیف و عقلی والا!  

ایدراکی بولند و نیطقی گویا!  

دوشدو سفریم دییاری درده،  

کیمدیر منه یار بو سفرده؟  

هر کیمده کی، واردیر ایستیطاعت،  

دردو غم و مؤحنت و قناعت،  

اولدور بو موسافیرتده یاریم،  

ذؤوق اهلینه یوخدور اعتیباریم.  

مرکب گرک اولسا عزمی راهه،  

بسدیر بیزه خامه و سییاهه.  

ور، توشه راه اولورسا مطلوب،  

مضمونی خوش و عیبارتی خوب.  

عزم ائیله یه لیم، تعللول ائتمن!  

منزیل کسه لیم، تغافول ائتمن!  

ائی بخت، وفاسیز اولما سن هم!  

همراهلیق ائت، بیزیمله بیر دم!            

 

بو طوغراییمیثالیمحبتدیر و دیباچه  دیوانیمئحنتدیر

 

دئهقانی حدیقه حئکایت،  

صررافی جواهیری روایت،   

معنی چمنینده گول دیکنده،  

سؤز ریشته سینه گوهر چکنده،  

قیلمیش بو رویشده نوکته دانلیق،  

گولریزلیگ و گوهرفشانلیق  

کیم: خئیلی عربده بیر جاوانمرد،  

جمعیت و عز و جاه ایله فرد،  

موستجمعی جومله فضاییل،  

بولموشدو ریاستی قباییل،  

امرینه عرب موطیع و مونقاد،  

گه بصره مقامی، گاه بغداد.  

بیر بوقعه ده اولماییب قراری،  

گزمکده کئچردی روزیگاری.  

هر لحظه اوراردی اول یئگانه،  

سرچئشمه لره سییاه خانه.  

سئیر ائیلر ایدی سوروب تنعم،  

گؤزلر اوزَره میثالی مردوم.  

اووضاعی خیامی میشکفامی،  

خلقه شبی قدر تک گیرامی.  

هر منزیله کیم، گوذار ائدردی،  

صحرانی بنفشه زار ائدردی.  

گولزارلار ایچره لاله چاغی،  

بنزردی ائوینه لاله داغی.  

اموالی جمیعی جینسدن چوخ،  

امما بو جهاندا واریثی یوخ.  

گر قیلسا اونو تلف حوادیث،  

یوخ بیر خلفی کی، اونا واریث.  

فرزندسیز آدمی تلفدیر،  

باقی ائدن آدمی خلفدیر  

نسل ایله اولور بقاء اینسان،  

نظمی بشرو نیظامی دؤوران.  

جان جؤوهرینه بدلدیر اؤولاد؛  

اؤولاد قویان، قویار همین آد.  

خوش اول کی، خلفدن اولا خوشدیل،  

دونیادا بیر اوغلو اولا قابیل.  

پیرایه سی اولا دستگاهه،  

سرمایه سی اولا عیز و جاهه.  

آه، ار اولا بیر سفیه و سرکئش،  

اطواری کریه و خولقی ناخوش،  

تشنیع اوخونا اولوب نیشانه،  

بیزار اولا اوندان آتا-آنه،  

القیصصه، اول افضلی قباییل،  

اول پیری حمیده الخصایل، 

فرزنده اولوب همیشه طالیب.  

تحصیلی بقایی نسله راغیب،  

چوخ ماه لیقا صنملر آلدی،  

چوخ طورفه زمینه توخم سالدی.  

چوخ نظرلر ائتدی هر مزارا،  

چوخ قیلدی نییاز کیردیگارا،  

تاثیر قیلیب فغان و آهی،  

عؤون ائتدی عینایتی ایلاهی،  

بیر گئجه آچیلدی بابی رحمت،  

بولدو اثری دوعا ایجابت.  

بَر وئردی نیهالی باغی مقصود،  

آچیلدی گولی حدیقه یی جود.  

چون وعده ائریشدی، دوغدو بیر آی،  

خورشید روخییله عالم آرای.  

شاد اولدولار اوندان آتا-آنه،  

شوکرانه وئریلدی چوخ خزانه.  

القیصصه، عدمدن اولدو پئیدا  

بیر طیفلی موذکرو موذککا.  

خورشید کیمی کماله قابیل،  

عیسا کیمی طیفللیکده کامیل.  

اول دم کی، بو خاکدانه دوشدو،  

حالینی بیلیب فغانه دوشدو.  

آخیر گونون اووَل ائیله ییب یاد،  

آخیتدی سیریشک و قیلدی فریاد،  

یعنی کی: "ووجود، دامی غمدیر؛  

آزاده لرین یئری عدمدیر.  

هر کیم کی، اسیر اولور بو دامه،  

صبر ائتسه گرک غمی مودامه " .  

اولموشدو زبانی حالی گویا  

سؤیلردی کی: "ائی، جفاچی دونیا!  

بیلدیم غمینی سنین کی، چوخدور،  

غم چکمه یه بیر حریف یوخدور.  

گلدیم کی، اولام غمین حریفی،  

گل، تجروبه ائیله من ضعیفی!  

هر قاندا غم اولا، قیلما ائهمال!  

جمع ائیله، دیلیحزینیمه سال!  

هم وئر منه غم یئمک کمالی،  

هم عالمی غمدن ائیله خالی!  

پئیوسته منی اسیری غم قیل!  

کم قیلما نصیبیمی، کرم قیل!  

ذؤوق ایله کئچیرمه روزیگاریم!  

فانی اولانا یوخ اعتیباریم.  

ائی عشق، غریبعالم اولدوم،  

آواره وادیی غم اولدوم،  

تدبیری غم ائتمک، اولماز اولدو،  

گلدیم، گئری گئتمک اولماز اولدو،  

سندن دیلرم مدد کی، دایم  

تمکینیم اولا سن ایله قایم.  

بو بزمده کیم، شرابی قاندیر،  

ساقی جللادیبیاماندیر؛  

بیر مئی منه سون کی، مستو مدهوش،  

دایم اؤزومو قیلام فراموش.  

نه گلدیگیمی بیلیم جهانه،  

نه اونو کی، نئجه دیر زمانه.  

عالم گؤزومه گؤرونمه یه هیچ،  

بو ریشته ده بولمایام خمو پیچ " .  

دایه اونو پاک قیلدی قاندان،  

قالدیردی بو تیره خاکداندان.  

غسلون وئریب آبی چئشمی تردن،  

سود یئرینه وئردی قان جیگردن.  

اقوامو قبایلی اولوب شاد،  

اول نؤورَسه قئیس قویدولار آد.  

جان ایله قیلیردی دایه اعزاز،  

اسبابی کمالی تربیت ساز. 

لاکین، اول ائدیب همیشه ناله،  

خوشنود دئییلدی هئچ بو حاله.  

اعضاسین ائدیب علیلی افکار،  

ائیلردی مودام ناله و زار.  

سود ایچسه سانیردی کیم، ایچر قان.  

امجک گؤرونوردو اونا پئیکان.  

یوخ ایدی فریب ایله قراری،  

یانیندا فریبین اعتیباری.  

بیر گون اونو گزدیریردی دایه،  

دردینی یئتیرمه یه دوایه،  

بیر ائوده مگر کی، بیر پریوش،  

اول طیفلی بسی گؤروب موشووش،  

رحم ائتدی، الینه آلدی بیر دم،  

طیفل اونو گؤرونجه، اولدو خوررم.  

حوسنونه باخیب قرار توتدو،  

فریاد و فغانینی اونوتدو.  

اولدوقجا الینده، اولدو خندان؛  

دوشدوکجه الیندن، اولدو گیریان.  

ماهیتینی چو دایه بیلدی،  

اول ماهی اونا انیس قیلدی.  

اولدو بو دخی، اونونلا مؤعتاد،  

نه دایه، نه آنا ائیله دی یاد.  

ذاتیندا چو وار ایدی محبت،  

محبوبو گؤرونجه توتدو اولفت،  

عشق ایدی کی، اولدو حوسنه مایل،  

حوسنو نه بیلیردی طیفلی غافیل.  

معلوم ایدی اهلی حاله اول حال  

کیم، نوسخه یی عشقدیر بو تیمثال.  

البتته، بو طیفلی زار ائدر عشق،  

آشوفته یی روزیگار ائدر عشق؛  

البتته، قیلیر بو صوبح تاثیر،  

خورشید چیخیب اولور جاهانگیر،  

چون تربیتی ادیب و دایه،  

وئردی اثری تمام اول آیه،  

گون-گوندن ائدیب کمال حاصیل،  

اول ماهی نؤو اولدو بدری کامیل،  

گلدیکجه مئیی وفادن اَییام،  

هر دؤورده سوندو (sundu) اونا بیر جام،  

تا قیلدی اونو تمام سرمست،  

تدریج ایله دامی عشقه پابست.  

چون سورعت ایله دؤنوب زمانه،  

اون یاشینا یئتدی اول یئگانه؛  

آتاسینا موقتضایی عادت،  

فرض اولدو کی، اونو ائده سوننت.  

جمع ائتدی اهالییی دییاری،  

هر صاحیبی عیزز و اعتیباری؛  

بذل ائیله دی اول قدر زر و سیم  

کیم، یئتدی قییاسه فقردن بیم.  

خلق اوندا گؤرنده کسرتی مال،  

بیم اولدو کی، مونعکیس اولا حال.  

اول صاف ضمیر، پاک مشرب،  

بیر بزمگه ائیله دی مورتتب  

کیم، گؤرمه دی اونو چئشمی ساغر،  

جمشیددن اؤزگه یه مویسسر.  

ایتمامه یئتیب طریقی سوننت،  

تعلیمی علومه یئتدی نؤوبت.  

اسباب اونا ائیله ییب مورتتب،  

وئردیلر اونونلا زئیبی مکتب.  

 

بو بونیادی بینایی بلادیر و موقددیمه یی المی ایبتیلادیر . 

 

مکتبده اونونلا اولدو همدم،  

بیر نئچه ملک میثال قیز هم،  

بیر صف قیز اوتوردو، بیر صف اوغلان،  

جمع اولدو بئهیشته حور و قیلمان.  

اوغلانلارا قیزلار اولسالار یار،  

عشقه بولونور رواجی بازار.  

قیز نرگیسی مست ائدیب فوسونساز،  

اوغلانا ساتاندا عیشوه و ناز؛  

اوغلان نئجه صبر پیشه قیلسین،  

وَر صبری هم اولسا نیشه قیلسین؟  

اول قیزلار ایچینده بیر پریزاد،  

قئیس ایله محبت ائتدی بونیاد.  

بیر طورفه صنم کی، عقلی کامیل  

گؤردوکده اونو، اولوردو زایل.  

زولفئینی موسلسلی گیره گیر،  

جان بوینونا بیر بلالی زنجیر.  

ابروسی خمی بلایی عششاق،  

هم جوفت لطافت ایچره، هم طاق.  

هر کیپریگی بیر خدنگی خونریز،  

پئیکانی خدنگی غمزه یی تیز.  

دریایی بلا جبینی پاکی،  

چین جنبش و مؤوجی سهمناکی.  

چئشمی سییهینه سورمه دن عار،  

هیندوسینه سورمه هم گیریفتار.  

روخسارینه رنگی غازه دن ننگ،  

هرگیز اونا غازه وئرمه میش رنگ.  

گؤز مردومکیندن اولسا خالی،  

گؤز مردومکی اولوردو خالي.  

لعل و دوری گؤستریردی هردم،  

اؤوراقی گول ایچره عقدی شبنم.  

ابوابی تکللوم ائتسه مفتوح،  

امواته وئرردی موجده یی روح.  

شیمشادی لطیفینه مورککب،  

سیبی زنخ و تورونجی غبغب.  

اندامی لطیفه یی ایلاهی،  

دریایی-لطافت ایچره ماهی.  

شهباز باخیشلی، آهو گؤزلو،  

شیرین حرکتلی، شهد سؤزلو.  

راه و رَویشی مودام غمزه،  

باشدان-آیاغا تمام غمزه،  

آیروجا شکیل و خوشجا پئیکر،  

یاخشیجا صنم، گؤزلجه دیلبر.  

عالم سری مویی نین طوفئیلی،  

محبوبه یی عالم، آدی لئیلی،  

قئیس اونو گؤروب هلاک اولدو،  

مین شؤوق ایله دردناک اولدو.  

اول نادیره هم کی، قئیسی گؤردو،  

مین ذؤوق بولوب، اؤزون ایتیردی،  

گؤردو کی، بیر آفتی زمانه،  

میثلی دخی گلمه میش جاهانه.  

 

بو صیفتی مجنوندور و ایبتیدایی مؤحنتی فوزوندور .

بیر دیلبری-سروقدد و گولروی،  

سروی خوش و گولروخو سمنبوی.  

شیرین لبی منشایی لطافت،  

رعنا قدی دوردوغویلا آفت.  

اؤوصافی لطافتینده سؤز چوخ، 

التافی ملاحتینده سؤز یوخ،  

شهلا گؤزو نرگیسی پور افسون،  

زیبا قاشی نرگیس اوزرکی نون.  

حوسنو گول و لاله یی شفق فام،  

زولفو خمی لاله اوزرکی لام.  

آغزی صیفتین خود ائتمک اولماز،  

اسراری نیهانه یئتمک اولماز.  

زولفی سؤزو ذیکری حلقه یی راز،  

لعلی لبی آبی چئشمه یی ناز.  

دؤوری مهی رویی چئشمه یی نور،  

خاکی کفی پایی سورمه یی حور،  

بیر غایت ایله شمایلی خوب  

کیم، لئیلی اولاندا اونا مطلوب،  

بیر گوزگویه گر آچیب گؤزونو،  

گوزگوده گؤرَیدی اؤز-اؤزونو،  

اؤز عاریضینه اولوردو مئیلی،  

قیلمازدی هوایی حوسنی لئیلی.  

اول ایکی سمنبرو سهی قد،  

بیر-بیرینه اولدولار موقیید.  

اول ایکی خرابی باده یی ذؤوق،  

بیر جامدن ایچدیلر مئیی شؤوق،  

گیردابی بلایه اولدولار غرق،  

قالمادی آرالاریندا بیر فرق.  

اؤوضاعی موخالیف اولدو یئکسان،  

گویا ایکی تنده ایدی بیر جان.  

هر کیم سورار اولسا قئیسه بیر راز،  

لئیلیدن اونا یئتردی آواز.  

کیم لئیلییه قیلسا بیر خیطابی،  

قئیس ایدی اونا وئرن جوابی.  

ائیلرلر ایدی خطی وفا مشق،  

آرتاردی دمادم اونلارا عشق.  

لئیلیده اوخوماق ایضطیرابی  

اولسا، روخی قئیس ایدی کیتابی.  

مشق ائتمه یه قئیس آلسا بیر خط  

لئیلی قاشی ایدی اونا سرخط.  

خط اوزره قیلیردی اول گؤزللر،  

مین ناز ایله بحثلر، جَدَللر.  

امما نه جدل کمالی اولفت،  

نه بحث نهایتی محبت.  

چون بیر نئچه موددت اول ایکی پاک،  

اؤوقات کئچیردیلر طربناک.  

عشق اولدوغو یئرده مخفی اولماز؛  

عشق ایچره اولان قرار بولماز.  

عشق آتشینه بودور علامت  

کیم، باش چکه شعله یی ملامت.  

حوسن آفتی عشق اولوب دمادم،  

گلدیکجه ایرادت اولدو مؤحکم،  

بیر غایته یئتدی نشئه یی حال  

کیم، اولدو حواس و عقل پامال.  

قالمادی زبانه تابی گؤفتار  

کیم، ائیله یه لر محبت ایظهار.  

کئیفیتی حالی قیلماغا فاش  

گلمیشدی تکللومه گؤز و قاش.  

ائیلردی گؤزیله بو خیطابی،  

قاشیله وئرردی اول جوابی.  

قاش و گؤز ایله اولان تکللوم،  

هم قیلمادی دفعی ظنی مردوم.  

مردومدن اولام، دئمه، کناره!  

مردوم گؤز ایچینده دیر، نه چاره؟  

همراز ایکن اول ایکی وفادار،  

دمساز ایکن اول ایکی جیگرخار،  

رفع اولدو حیجابی شاهیدی راز؛  

عشق اولدو ملامت ایله دمساز.  

عاشیقلره گیزلی قالمادی حال؛  

معلوم اولدو جمعی احوال.  

گَرد آیینه  یی نیشاطه دوشدو،  

مینبعد ایش احتیاطه دوشدو.  

سؤیلشمه یه اول ایکی یئگانه  

قالمادی سبب مگر بهانه.  

تا اولمایا راز آشیکارا،  

دؤوران ایله قیلدیلار مودارا.  

بیر نؤوع بهانه ایله هردم  

کؤنلونو قیلیردی قئیس خوررم.  

قصدن اونودوردو درسین اول زار،  

لئیلییه دئییردی: - "ائی وفادار!  

حیفظی سبق ائتدی باغریمی خون،  

مندن بیلیرم بیلیرسن افزون.  

من بیلمه دیگیم منه اوخوتگیل،  

درسیم اوخویوم قولاق توتگیل! "   

چون لؤوحه لر اوزره خط یازاردی،  

عمدن خطینی غلط یازاردی.  

یعنی کی، خطا توههوم ائده،  

اول گول آچیلیب تبسسوم ائده،  

گؤفتاره گله کی - " بو غلطدیر،  

ترک ائت کی، خیلافی رسمی خطدیر! "   

اولا سببی تکللومی یار،  

فهم ائتمه یه موددعایی اغیار.  

اطفال قیلاندا دؤور بونیاد،  

واری بئله ائیله ینده فریاد،  

اول، یارینا عرضی حال ائدردی،  

اؤزگه دؤورون خیال ائدردی.  

قیلمازلار ایدی سؤزونو معلوم،  

بیلمزلر ایدی سؤزونو مفهوم.  

مکتبدن اولان زامانلار آزاد  

وصل اوچون ائدردی حیله  بونیاد:  

قصد ایله نیهان ائدیب کیتابین،  

حددن آشیراردی ایضطیرابین،  

لئیلی یولونو توتوب دوراردی،  

" سن گؤردون اولا! " - دئییب سوراردی.  

یعنی بو بهانه ایله بیر دم،  

یارین گؤره، اولا شاد و خوررم،  

علمی خطه عؤمرون ائیله ییب صرف،  

مشق ائتمیش ایدی همین ایکی حرف:  

بیر صفحه ده "لام" و "یا" موکررَر،  

یازاردی اونو قیلاردی ازبر.  

کیم: - " بو ایکی حرفدیر مورادیم،  

رؤوشن بولار ایله دیر سوادیم " .  

 

 

بو لئیلییه آناسی عتاب ائتدیگیدیر و بهاری وصلینه خزان یئتدیگیدیر .

 

چون مَکر ایله قئیسی بدسرنجام،  

بیر نئچه زامان کئچیردی اَییام.  

تدبیر ایله عشق ذؤوق وئرمز،  

تدبیر دییاری عشقه گیرمز.  

عشق ایله رییا دئییل مووافیق،  

رسوای گرک همیشه عاشیق.  

دیلدن- دیله دوشدو بو فسانه،  

فاش اولدو بو ماجرا جهانه  

کیم: "قئیس اولوبان اسیری لئیلی،  

لئیلی دخی سالمیش اونا مئیلی."  

تدریجی مبادی ایله ناگاه،  

لئیلی نین آناسی اولدو آگاه،  

اودلارا توتوشدو، یاسا باتدی،  

اول قؤنچه دهانه دیل اوزاتدی.  

یانار اود اولوب، چکیب زبانه،  

اول گولروخه دئدی یانه-یانه:  

-  " کئی شوخ! ندیر بو گؤفت وگولر؟  

قیلماق سنه طعنه عئیبجولر؟  

نیچون اؤزونه زیان ائدیرسن؟  

یاخشی آدینی یامان ائدیرسن؟  

نیچون سنه طعنه ائده بدگو؟  

ناموسونا لاییق ایشمیدیر بو؟  

نازیک بدن ایله برگی گولسن،  

امما نه دئییم ایکن یونولسن!  

لاله کیمی سنده لوطف چوخدور،  

امما نه دئییم، اوزون آچیقدور.  

تمکینی جنونه قیلما تبدیل!  

قیزسان، اوجوز اولما، قدرینی بیل!  

هر صورته عکس کیمی باخما!  

هر گؤردویونه سو کیمی آخما!  

مئی گرچی صفا وئرر دماغه،  

آخدیغی اوچون دوشر ایاغه،  

گوزگو کیمی قاتی اوزلو اولما!  

نرگیز کیمی خییره گؤزلو اولما!  

گؤزدن گرک اولاسان نیهان سن،  

تا دئمک اولا سنه کی، جانسن.  

سن شمعیسن اویماگیل هوایه!  

کیم، شمعی هوا وئرر فنایه.  

لؤعبت کیمی اؤزونو بزتمه!  

رؤوزن کیمی کوچه لر گؤزتمه!  

ساغر کیمی گزمه یی حرام ائت!  

نغمه کیمی پرده ده مقام ائت!  

سایه کیمی هر یئره اوز اورما!  

هئچ کیمسه ایله اوتورما، دورما!  

سن ساده سن، اؤزگه اهلی نئیرنگ،  

جهد ائیله وئریلمه سین سنه رنگ،  

دئرلر سنی عشغموبتلاسن،  

بیگانه لر ایله آشیناسن.  

سن قاندان و عشق ذؤوقی قاندان؟  

سن قاندان و دوست شؤوقی قاندان؟  

اوغلان عجب اولماز اولسا عاشیق،  

عاشیقلیک ایشی قیزا نه لاییق؟  

ائی ایکی گؤزوم، یامان اولور آر!  

ناموسوموزو ایتیرمه، زینهار!..  

بیز عالم ایچینده نیکنامیز،  

معروفی تمامی خاص و عامیز،  

نه ننگ ایله دخی ائده لیم لاف؟  

بیز دئمه یه لیم، سن ائیله اینصاف!  

توت کیم، سنه قییمازام منی زار،  

مندن اولو بیر مودببیرین وار.  

نئیلرسن اگر آتان ائشیتسه؟  

قهر ایله سنه سیاست ائتسه؟  

مینبعد گل ائیله ترکی مکتب،  

بیل ابجدینی همین جد و اب.  

ائتمه قلم ایله مشقدن یاد،  

سوزن توت و نقش ائیله بونیاد،  

اطفالدان ائیله قطعی اولفت،  

همراز یئتر یانیندا لؤبت،  

بوت کیمی بیر ائوده ائیله منزیل،  

اولما دخی هر یانایه مایل.  

عنقا کیمی عزلت ائیله پیشه،  

اؤیله رَویش ائیله کیم، همیشه  

گرچی آدین اولا دیلده مذکور،  

گؤرمک سنی اولا غئیری مقدور،  

خوش اول کی، قیزی همیشه گیزلر،  

خود گیزلی گرک همیشه قیزلار " .

 

بو اینکار ایله لئیلی آناسینا جاواب وئردیگیدیر و مکتبدن چیخیب سرایی مؤحنته گیردیگیدیر . 

 

لئیلی بو عتابی چون ائشیتدی،  

اؤز کؤنلونده موقررر ائتدی  

کیم: شؤعبده یی سیپئهری ظالیم،  

طرح ائیله دی نقشی نامولاییم.  

اییامی ووصاله یئتدی هیجران،  

وقت اولدو جیگرلر اولا بوریان.  

امما نه دئسین، نه چاره قیلسین،  

تدبیر نه اولدوغون نه بیلسین!  

ناچار توتوب طریقی اینکار،  

آثاری تجاهول ائتدی ایظهار.  

گولزاری عتابه آب وئردی،  

گیریان-گیریان جواب وئردی:  

-  " کئی، مونیسی روزیگاریم آنا!  

دورجی دوری شاهواریم آنا!  

سؤزلر دئرسن کی، بیلمزم من،  

مضمونونو فهم قیلمازام من.  

دئرسن معشوق و عشق و عاشیق،  

من ساده ضمیر طیفلی صادیق؛  

بیلمم، ندیر اول حدیثه مضمون؟  

سؤیله! نئجه اولماییم دیگرگون؟  

عشقین قیلمازدی کیمسه یادین،  

ها سندن ائشیتدیم ایندی آدین.  

بیللاه! ندیر، آنا، عشغمفهوم؟  

بو سیرری نیهانی ائیله معلوم!  

هادیی رهی مورادیم اولگیل!  

بو شیوه ده اوستادیم اولگیل!  

من مکتبه راییم ایله گئتمن،  

بیر شوغلی خیلافی رایین ائتمن. 

هم دئرسن سن کی: "مکتبه وار!"   

هم دئرسن سن کی: " گئتمه زینهار!"   

قانغی سؤزه اعتیقادیم اولسون؟  

سنه نئجه اعتیمادیم اولسون؟  

من هم دئییلم بو زجره قایل  

کیم، هردم اولوب چیراغی محفیل،  

ناجینسلر ایله همدم اولام،  

بیر یئرده موقییدی غم اولام.  

هر دیده دن ائده-ائده پرهیز،  

اؤوقات کئچه کودورت آمیز.  

پئیوسته موعللیم ائیله ییب جؤور،  

گاهی سبق اوخودا، گهی دؤور.  

بیللاه، منه هم بو ایدی مقصود،  

مکتبده اولورمو طیفل خوشنود؟  

آیریق بو سؤزو موکررَر ائتمه،  

لوطف ائیله، منی موکددر ائتمه! "   

چون آنا ائشیتدی بو جوابی،  

ترک ائتدی شیکایت و عتابی.  

شکسیز اونا رؤوشن اولدو اول ماه.  

عاشیقلیکدن دئییلدیر آگاه.  

بیهوده دیر اول قامو فسانه  

کیم، عاشیقدیر فیلان، فیلانه.  

چون واقعه شک محللی اولدو، 

اول واقعه دن تسللی اولدو.  

لئیلی هم اوتوردو ائوده ناچار،  

دوزدو صدفینه دورری شهوار...  

بیر بورجده ثابیت اولدو اختر،  

محبوسی خزانه اولدو گؤوهر.  

لعل اولدو اسیری سینه یی سنگ،  

حبس اولدو گولابه شیشه یی تنگ.  

غمدن سییه اولدو روزیگاری،  

نومید، دیلی اومیدواری.  

آه ائیلر ایدی، ولی، نه حاصیل،  

اول یئل آچامازدی قؤنچه دیل.  

گؤز یاشی تؤکردی، لئیک نه سود،  

بیتمزدی اونونلا نخلی مقصود.  

زولفو کیمی پیچ و تابه دوشدو،  

حئیران قالیب ایضطیرابه دوشدو.  

آغزی کیمی خولقون ائتدی غم دار؛  

چئشمی کیمی جیسمی اولدو بیمار.  

نه دردینی ساخلاسا قراری،  

نه شرحی غم ائتسه غمگوساری.  

فانوسی خیاله دؤندو اول شمع،  

کؤنلونو قیلیب خیال ایله جمع،  

هردم چکیب اول غم ایچره مین آه،  

درد ایله دوزوب ترانه غم،  

بو بیر غزه لی اوخوردو هر دم:  

 

لئیلی نین غزلی

 

فلک آییردی منی جؤور ایله جانانیمدان،

حذرائتمزمی عجب ناله و افغانیمدان؟  

اودا یاندیرماسا گر شعله ایله نوه فلکی ،  

نه بیتر آتشی آهی دیلی سوزانیمدان؟  

غمی پونهان منی اؤلدوردو، بو هم بیر غم کیم،  

گول روخوم اولمادی آگه غمی پونهانیمدان.  

آه ایدی هم نفسیم، آه کی، اول هم آخیر  

چیخدی ایکراه قیلیب کولبه ائحزانیمدان.  

من، نه حاجت کی، قیلام داغی نیهانیم شرحین؟  

عاقیبت ظاهیر اولور چاکی گیریبانیمدان.  

حاق بیلیر، یار دئییل جان و دیلیمدن غایب،  

نولا گر غایب ایسه دیده گیریانیمدان.  

جان اگر چیخسا تنیمدن اثری مئهری ایله،  

اثری مئهرینی سانمان کی، چیخار جانیمدان.  

لوطف ائدیب سن، مگر ائی باد، بو گوندن بؤیله  

وئره سن بیر خبر اول سروی خورامانیمدان.  

ائی فوضولی، غمی هیجر ایله پریشاندیر حال،  

کیمسه آگاه دئییل حالی پریشانیمدان.  

 

تمامی سوخن

 

ساقی، گتیر اول مئیی موغانی  

کیم، اونودالیم غمی جهانی!  

رحم ائیله کی، قصدی جان ائدر غم،  

باغریم سیتم ایله قان ائدر غم.  

قیل عقلیمی باده ایله زایل،  

چرخین سیتمیندن ائیله غافیل.  

فریاد کی، چرخ بی وفادیر،  

دایم ایشی جؤور ایله جفادیر.  

بیر عادت ایله مداری یوخدور،  

دؤورانی نین اعتیباری یوخدور.  

هر همنفس ائتسه ایکی یاری،  

بیر یئره گتیرسه ایکی زاری،  

البتته، سبب سالار آرایه،  

اونلاری اسیر ائدر بلایه.  

بیللاه، نه یاماندیر آشینالیق،  

چون واقع اولور یئنه جودالیق.